این هفته دزفول بودم . صبح روز عید قربان بارون شدیدی بارید. هوا کلا خوب بود . جزئا هم خوب بود. اصلا ما کسی نیستیم که در مورد خوبی و بدی هوا نطر بدیم. ..بگذریم. خیلیا رو دیدم حاج رضا پاپی که هراز چندگاهی با هم تماس تلفنی داریم. سعید و هادی و حبیب و عزیز و روح الله . حسین کوچولو . مهدی . محمد علی. هادی (موسی) . غلوم عبوسی . نورالدین . عظیم ، رحیم ، عموحاج کرم ، بابا حاج غلامرضا و عمو حاج عباس و ناصر و منصور و خواهرها و برادرها و دایی ها و عموها و پسرعموها و نوه ها و ... دست آخر هم با علی عباسی رفتیم حاجی آباد یه گشت کوچولو زدیم . برا تجدید قوا خوب بود. ..
آها راستی همون بعدازظهر که همزمان با نیمه دوم بازی پیروزی و بایرن مونیخ ما رفته بودیم بیرون احمد عباسی زنگ زد . سروصدا زیاد بود و فکر کنم می چرخید و می رقصید و می نوشید از جام... و قطع شد. تو قطار بودم که زنگ زد و خبر داد که طفلی این هفته برا عید غدیر عروسیشه. .. این دو بار ! یه بار که برا عقد یکی از بهترین دوستام - سعید - نتونستم برم اینم دومیش. بگذریم از اینکه چندباری هم تو سالای قبل نتونستم برا جشن پسرعموها و دوستا و اقوام برم. ایشلا همیشه به دعوت!
فعلاً
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 18:0  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی
|

