حکایت آن کاست سفید استخوانی
تابستان 65 یا 66 بود. گاهی وقت ها با پدرم به مزرعه می رفتم. با جزئیات دقیق یادم هست روزی که با یک وانت مزدای 1000 سبز رنگ من و بابام و داداشم رفتیم دنبال پسر عموم محمدحسین که با هم بریم مزرعه . بادمجان و گوجه فرنگی کاشته بودیم در زمین هایی نزدیک بیشه حمید آباد ، تقریبا 6 کیلومتری شوش دانیال
اساسا من در ماشین بودن بدون حضور موسیقی برایم خیلی سخت است. اگر هم نباشد خودم می خوانم یا یه جوری جای آن را پر می کنم. اون موقع ها دقیقا یادم هست قیمت یک کاست 60 تومن بود و البته تا مدت ها همین 60 تومن باقی ماند و بعدش شد 100 و 120 ، یک باره سال 73 شد 300 و 350. به این نشان که دو آلبوم "شمس الضحی" و "ای عاشقان"حسام الدین سراج را سال 73 از مشهد جمعا به قیمت 700 تومان خریدم.
شاید این علاقه ارثی باشد. چون پدر ( دام ظله العالی ) هم علاقه بسیار زیادی به موسیقی دارند به ویژه موسیقی محلی. هنوز هم گاهی وقت ها هم که فرصتی دست می دهدمن نی می زنم و ایشان می خوانند. یک بار هم به صورت کمی جدی تر چند دقیقه ای ضبط کردیم که البته کاستش یا حسین شد و معلوم نیست پیش کی موند. از علاقه ایشون همین بس که شبی یک ترانه شیرازی از تلویزیون پخش شد و فردای آن روز آنقدر گشتند و بدون دونستن نام خواننده یا اهنگساز تونستن پیداش کنند. آلبومی بود با آهنگسازی و تکنوازی استاد محمدعلی میرکیانی.
اما اون روز صدایی از "پخش" ماشین مزدا 1000 سبز رنگ ما به گوش می رسید که هنوز هم در گوشم زنگ می زند. بعد از آن بارها و بارها آن را شنیدم. گوش دادم و لذت بردم. جالب است که بارها و بارها به شکل های مختلف این آلبوم را خریداری کردم و هربار پیش کسی ماند. اولین سی دی موسیقی که بعد از خرید "سی دی درایو" برای کامپیوتر 486 دی ایکس 4 خودم ، در سال 75 گوش دادم هم همین آلبوم بود. کاست این آلبوم که آن روز گوش می دادیم از آن کاست های استخوانی سفید رنگ بود که نسبت به کاست های معمولی اون وسطش باریک تر بود . یعنی وقتی می خواستی ببینی چقدر از نوار جلو رفته و چقدر دارد خیلی باید دقت می کردی یا باید کاست را جلوی نور قرار می دادی
کلا از این نوع کاست های استخوانی سفید رنگ ، دو تا داشتیم ، یکی که همین موضوع داستان ماست و اون یکی هم که آهنگران بود و بعد ها ( سال 68 ) مراسم تشییع جضرت امام را به صورت صوتی از همان برنامه زنده تلویزیون ضبط کردیم
اون کاست سفید رنگ استخوانی توی ضبط ماشین بود و ما به راه افتاده بودیم. از خانه تا صحرا ( مزرعه ) خوب چند کیلومتری فاصله بود و فرصت خوبی بود برای گوش دادن...
... و صدایی به گوش می رسید که می گفت "مو به دیر و تو به دیر کُه وسته میونه / مر خدا طاقت بده دل هر دومونه" ( برگردان فارسی : من در اینجا و تو در آنجا از هم دور افتاده ایم و کوه بین ما افتاده است . مگر خدا به دل هر دوی ما طاقت بدهد )صدایی بسیار دلنشین که هر قدر گوش می دادی و هر قدر هم گوش بدهی سیر نمی شوی
و آن صدا می گفت :" مم حسینه مکشین " ( محمد حسین را نکشید. گریزی به یک واقعه تاریخی در ایل بختیاری که هنوز واقعیت ماجرا را نمی دانم ) و نکته جالب که چون پسر عموم اسمش محمد حسین بود به این جا که می رسید همه می خندیدیم
آن صدای معجزه گر مسعود بختیاری بود ( بهمن علاءالدین ) ، آن آلبوم به یاد ماندنی "مال کنون" و آهنگ ساز و تنظیم کننده آن "زنده یاد عطاءالله جنگوک"
چند سال بعد پدرم ، مزدا 1000 سبز رنگ را به همسایه مان فروخت. و من چقدر گریه کردم!
نه به خاطر مزدا ، به خاطر این که پدرم آن را با ضبط صوت و کاست هایی که در داشبورد بود فروخته بود
+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 18:35  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی
|



