تبليغاتX
و یکی گفت ... - دانلود دید و بازدید عید . داستان کوتاهی از جلال آل احمد

و یکی گفت ...

... و یکی گفت : راهی را برویم که حتما برسیم

دانلود دید و بازدید عید . داستان کوتاهی از جلال آل احمد

دانلود دید و بازدید عید اثر جلال آل احمد

... در آن بالا عکس جوانی استاد در حالی که یک دست زیر چانه ، به روی میز تکیه کرده بود و در دست دیگر قلمی داشت و غرق نمی دانم ... چرا - چرا می دانم - حتما غرق در شعر گفتن بود ، دیده می شد ...

... شاعر شهیر ، آن ته در مبل فرورفته بود و گاه گاه دهن دره می کرد و شاید برای عکس جوانی استاد که در آن بالا روبه روی او بر دیوار بود ، در مغز خود شعر می ساخت که فردا در مجله "شعر جدید" چاپ کند...

... علیک سلام ننه ون ، عیدت مبارک ، صدسال به این سال ها ، زیر سایه امام زمون ، کربلای معلا ، نجف اشرف. نن جون مگه عیدی بشه و سالی بیاد و بره که این ورا پیدات بشه. چرا سری به این ننه حونت نمی زنی؟ ای بی غیرت! من که با شماها این قدر محبت دارم چرا شما پوس کلفتا به من محل نمی ذارین؟ ننه جون خیلی خوش اومدی...

... خانم بزرگ هیچ راضی نبود به من اجازه صحبت بدهد و با وجود این که هیچ دندان در دهان ندارد و وقتی که آرواره های لخت خود را به روی هم می گذارد ، لب پایینش درست سوراخ های دماغش را می گیرد ، پشت سر هم حرف می زد و از همه می پرسید. من هم سرگزم خوردن بودم...

... من که تا "اذا بلغت الحلقوم" خورده بودم بلند شدم

- خوب خانم بزرگ ! عزت شما زیاد...

... عربی های آب نکشیده بود که از هر سو با یک تکان سر پرتاب می شد. مجلس "غاص باهله" بود. از آخوند و بازاری و کاسب و اعیان و روضه خوان و فکلی و ... و همه جور آدم دیگر پیدا می شد. یکی دونفر که یا زورشان آمده بود کفش هایشان را در بیاورند یا از وصله جوراب هایشان خجالت می کشیدند ، با کفش همان دم در اتاق نشسته بودند...

... اتوبوس به راه افتاد. ار توپخانه گذشتیم. او پولش را داد و پنج ریال هم پول خرد از شاگرد شوفر گرفت و "سرتخت" پیاده شد و رفت. بلیط فروش که پول او را خورد کرده بود و گویا هنوز در فکر او بود از شوفر پرسید :"یارو کی بود؟"


***

جمله های بالا گزیده ای بود از کتاب "دید و بازدید" عید نوشته جلال آل احمد. در لینک زیر می توانید متن کامل این داستان کوتاه رو دانلود کنید:

http://p30lux.com/1388/11/15/did-o-bazdide-eyd.html

داستان کوتاه دید و بازدید عید جلال آل احمد

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 1:30  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |