تبليغاتX
و یکی گفت ...

و یکی گفت ...

... و یکی گفت : راهی را برویم که حتما برسیم

خدایا دست هر چه پونز است از سر نقشه های ما کوتاه بفرما

هیچ گاه از رفتن به یک شهر ، آن هم یک شهر ایرانی با مردمی دوست داشتنی - این قدر ناراحت نشده بودم. جوری که می خواستم هر چه زودتر اونجا رو ترک کنیم!

شرکت پخش فرآورده های نفتی هر سال بازدیدهای نوروزی داشت که در این بازدیدها تقریبا به تمام جایگاه های کشور جایگاه های خارج از شهر سرکشی می شد. بازدیدهایی با نام گلگشت نوروزی.

اما از نوروز پارسال به جای بازدید در ایام نوروز این بازدیدها کمی زودتر انجام شد، یعنی اسفندماه. تا اگر مشکلاتی در جایگاه های سوخت وجود دارد ، تا قبل از شروع تعطیلات و ورود مهمانان نوروزی به شهرها مرتفع شود. وضعیت عمومی جایگاه ها ، مخازن ، دفاتر موجودی ، پمپ ها ، تمیزی و کامل بودن نمازخانه ها ، حتی نظافت سرویس های بهداشتی ، لباس و کفش و سر و وضع کارگران جایگاه و خیلی چیزهای دیگه بازدید می شه تا هم به مسوول منطقه هم به مدیریت و مدیرعامل گزارش بشه.

اسفند سال 87 یعنی پیش از آغاز نوروز سال گذشته ، به اتفاق یکی از همکارانمون که از ستاد اومده بودن راهی جاده ها و شهرهای استان خوزستان شدیم و ...

به خرم شهر رسیدیم.

داشت گریه م می گرفت. بعضی جاها رو نگاه می کردی ، انگار همین دیروز جنگ تموم شده بود. ساختمان های نیمه کاره. خانه های خراب. دیوارهایی که به راحتی آثار خمپاره و بمبارون روش دیده می شد. خیابان ها درب و داغون. البته اون مسیری که به سمت پل معروف شهر بود قشنگ بود و تازه ساز. بعضی جاهای دیگه هم کار شده بود.

اما چی؟ هر جا رو نگاه می کردی اصلا قابل باور نبود که بیش از بیست سال از جنگ گذشته! هر چی هی حساب می کردم می دیدم نه ! درسته ، 67 از 87 کم بشه می شه بیست سال.

واقعا جای تاسف داشت/ داره. و فکر می کنم هیچ توجیهی نمی تونه جای این تاسف های پی در پی رو بگیره.

هر سال ، سوم خرداد پیروزی بزرگ ملت ایران رو جشن می گیریم و همه به این جمله حضرت امام تاکید می کنیم که :

"خرمشهر را خدا آزاد کرد"

اما

قرار نیست که دیگه خدا هم خرمشهر رو آباد کنه.


خوش به حال شهید بهروز مرادی که نیست ببینه اون شهر 36 میلیونی الان شده 72 میلیون ،

اما حتی یک لیوان آب نوشیدنی سالم تو این شهر نیست که از این جمعیت میلیونی پذیرایی کنه.


خدایا به ما نقشه هایی عطا فرما بی پونز ، که تمام نقاط آن برای مسوولین این ممکلت چون تمام مناطق پایتخت روشن باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:21  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

هیچ کسی نیست به داد ما برسد


مطلبی که در ادامه ( بعد از عرایض بنده ) خواهید خواند نوشته پایگاه خبری شوشان است درباره پدیده ای که این سال ها همه مردم خوزستان و استان های مرزی جنوب غربی همه با آن آشنا هستند.

با احترام به همه ایرانیان و هموطنان بسیار عزیز پایتخت نشین ، پارسال که یک روزی هوای تهران غبارآلود شد از صمیم قلب خوشحال شدم که با این اوضاع ، حتما فکری به حال گردو غبار سایر استان ها خواهد شد. اما باز هم خبری نشد.

من نمی دانم مسوول پیگیری این فاجعه بزرگ انسانی و زیست محیطی کیه ؟

وزارت بهداشت؟ محیط زیست؟ امور خارجه ؟

اگر هم کاری از مردم برمیاد بگید تا مثل همیشه جور ندانم کاری و سهل انگاری مسوولان رو بکشن.

یا لااقل جایی را نشون بدید ملت اونجا فریاد کنن.

البته اگر فریادی نیست ، به این دلیل نیست که فریادی نیست! مردم صداشون گرفته ، گردو غبار و خاک های جور واجور راه تنفس مردم رو بسته.

مثل خوزستان ، مثل یه مادره که هرچی داشته و نداشته خرج بچه هاش کرده ، و هنوز هم داره خرجی همه بچه هاشو می ده. اما مریض شده ، نمی تونه راه بره ، مشکل تنفسی داره ، حتی کسی نیست که اونو به خونه سالمندان ببره.

همه از دور بهش زنگ می زنن و توی جمع از خوبیای مادرشون می گن و قربون صدقه ش می رن اما فقط دل مادره که می دونه.

این فریادها نه از روی تعصبه نه غلو توش هست. راه اثبات ادعا خوشبختانه تا مدت هابرقراره . هرکی می خواد از همین الان آماده ایم تشریف بیاره اوضاع رو ببینه.

اصلا خوزستان مال ما نیست که از روی تعصب بگیم. خوزستان متعلق به همه ملته. نه فقط از نظر تاریخی و ملی و جغرافیایی و معنوی ، بلکه از نظر اقتصادی. کیه که نمی دونه اگه شیر همین مادر یه ثانیه قطع بشه چه بلایی سر فرزنداش میاد.

نذاریم آه دل این مادر با محبت دامن بچه هاشو بگیره.

متن پایگاه خبری شوشان در این باره:

دائما مصاحبه می کنید !!! // مردم خوزستان شما را نخواهند بخشید


عکس های ماهواره ای از گرد و غبار

تصاویر ناسا از این بحران زیست محیطی (1)
تصاویرناسا از این بحران زیست محیطی (2)
تصاویر ناسا از این بحران زیست محیطی (3)
تصاویر ناسا از این بحران زیست محیطی (4)


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 23:29  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

نقد تیتر جام جم

نقد تیتر
به : سردبیر محترم و مسوول گروه اقتصادی روزنامه وزین جام جم

سلام و خسته نباشید


شاید واژه نقد تیتر در میان روزنامه نگاران خیلی واژه غریبی نباشد اما بیرون از فضای روزنامه نگاری چیزی درباره آن نخوانده ایم و نمی بینیم که به نظرم جای کار دارد.

از چند سال پیش من که یک شهرستانی تهرانی نشین بودم به واژگان مورد استفاده اهالی تهران دقت بسیار زیادی می کردم. به عبارات و جملات که گاه با فارسی سره تفاوت دارد. و به استفاده از "برای" دقت می کردم. در زبان تهرانی "برای" در ازای "مال" استفاده می شود یعنی مالکیت

یا مثلا "از" که خیلی جاها در معنای فارسی سلیس استفاده نمی شود. مثلا "از من خدانگهدار". اما بسیاری جاها همین"برای" و "از" به یک معنا استفاده می شوند . " خودکار من آبیه" " برا من هم همین طور" " از من قرمزه" که این ها نمونه هایی بی ریشه است که وارد زبان شده

در کمال ناباوری همین الان تیتر روزنامه جام جم را ملاحظه کردم. جام جم شنبه 15 اسفند1388. ( من الان در مالزی هستم و مشغول تحصیل ولی عادت همیشگی خودم که جام جم خوانی است را فراموش نکرده ام. از زمانی که نوجوان بودیم تا به حال )

در این تیتر آمده است

"چهار مدیر برای هشت ماه"

که من نمی دانم این "برای" به چه معناست.اصلا چه کسانی نشسته اند و این تیتر را تایید کرده اند. واقعا حیف است روزنامه دوست داشتنی ما  که این همه جریان ساز بوده و پیش قراول ابتکارات نو در روزنامه نگاری ایران ، این گونه با سهل انگاری مواجه شود


قصه طولانی است ولی متاسفانه این گونه سهل انگاری ها و بی دقتی ها مدت هاست گریبان سردبیران بخش های مختلف خبری صداوسیما را هم گرفته که همه این ها گرته برداری ناشیانه از زبان های بیگانه از جمله زبان انگلیسی است. و بیشتر از همه در خبرهای ورزشی شاهد این گونه بی دقتی ها هستیم

" در هفته بیست و هشتم لیگ برتر تیم پرسپولیس پیروز شد تا در مکان سوم جدول رقابت ها جای گیرد" که همه  می دانیم استفاده از "تا" کاملا نادرست است همان گونه که "برای" در تیتر روزنامه وزین جام جم ، در مقایسه با زبان رسمی و زبان معیار پارسی کاملا اشتباه و غلط فاحش است.

با تشکر
ارادت مند شما
غلامی حاجی آبادی


لینک اصل خبر در سایت جام جم آنلاین

http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100869098458

شماره خبر: 100869098458

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 1:2  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

نخستین مطلب از شوپلیشک در روزنامه کیهان

واقعا جالبه! حکایت این نوشتنای ما توی این روزنومچه ها ! هفته گذشته یه مطلب چاژ شد تو همشهری که من تهیه کرده بودم . البته برو بچ صفحه دخل و خرج همشهری هم یه چیزایی زده بودن تنگش و سپرده بودن به چاپ. بگذریم که با تغییرات حاصله جون مایه اصلی کار از بین رفت.. ولی باز هم بد نشد. به هر حال تو این فقره قصدمون خیر بود. استثنائا... !

اگه می خواید ببینید اینجا رو بلینکید : مشکلات ضرب در سه

اما تو کیهان نوشتن من دیگه خیلی ... ! چرا؟ چرا شو عرض می کنم خدمتتون:

من کیهانو خیلی کم می خونم. برا خودم باشه ۶ ماهی یه بار شاید. ولی تو اداره باشه و مخصوصا ایامی مثل انتخابات و این حرفا خبراشو یه نیگا می ندازم. جالب بود من این مطلب رو بهشون داده بودم . عزیزان کیهانی هم گفته بودن چاپش می کنیم همین روزا ولی باز هم بی خیال بودم.

شنبه از دکه یه جام جم خریدم . ۱۰۰ تومن دادم خورده نداشت بقیشو آدامس داد. گفتم یه کیهان بخرم ولی باز هم بی خیال بودم. گفتم درسته گفتن می چاپیم ولی نه به این زودی.

آره حتی حاضر نبودم محض خاطر خدا یه شماره شو بخرم. ولی از بد روزگار امشب که دیگه وارد روز سه شنبه شدیم تازه فهمیدم که اون مطلب تو شماره شنبه چاپ شده. اینو هم البته از یکی از دوستا شنیدم که زنگ زد و گفت راستی این مطلب مال تو نیست؟!

واقعا بد دور و زمونه ای شده...

ولی دستشون درست! تیتر خودمو زدن.  به عنوان اولین کار زیادی حال دادن.

تو سایت کیهان هم که متاسفانه لینکاش کامل و درس درمون نیس. ببخشین دیگه .

زت زیاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 1:31  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

بدون عنوان

-        خب ! به سلامتی مشغول چه کاری هستید؟

-        ...

-        مشتی خنده الکی و بحث بازکن ، بعدش هم از هر دری سخنی ... .

 

   این شاید اولین پلان های یک مراسم خواستگاری یا دقایق آغازین آشنایی دو خانواده باشد. دو خانواده که هیچ ازاطلاعات دقیقی از ویژگی های هم ندارند. فرهنگ حاکم بر طرف مقابل را نمی شناسند و نمی دانند در برخورد با آن ها چه نکاتی را درنظر داشته باشند. البته گاهی به مدد برخوردهای اجتماعی و نسبت های فامیلی و آشنایی های دور و نزدیک تا حدودی از حجم این فضاهای ناشناخته کاسته می شود.ولی به هر حال در خواستگاری های غیرفامیلی ، عمده ترین  موضوع خانواده ها ، عدم شناخت است.

 

خواستگار کیست؟

   جوانی تنها که اکنون با پشت سرگذاشتن مراحل مختلفی از زندگی، می خواهد برای مهم ترین انتخاب زندگیش تصمیم بگیرد.

این تصمیم یا به تمامی نتیجه ای است که خود او به آن رسیده است یا خدای ناکرده اجبار والدین است. و یا در بهترین شرایط ترکیبی است از تصمیم اولیه او و همفکری و مشورت پدر و مادر و به طور کلی خانواده.

او یا درس می خواند یا فارغ التحصیل است. یا مشغول کار است یا جویای کار. یا سربازی رفته یا نرفته. اما در هر مرحله ای که باشد ، در حال حاضر به این نتیجه رسیده که زمان ، زمان مناسبی است برای انتخاب گری و انتخاب شدن!

اما چرا انتخاب شدن؟

جوانی که به این عنوان عزمش را برای این کار صواب جزم کرده است (1) ، معمولا شرایط موجود در وجود خود را بررسی کرده ، تا حدودی به جستجوی خویش می پردازد. داشته ها را وامی کاود و گاهی برای نداشته هایش به دنبال پاسخ و مکمل می گردد.

 

خرمن نکاشته هامون چشمه نگو آتش فشونه 

بشمرین نداشته هامون هزارهزارتا کهکشونه

 

او آرمان ها و اهدافی دارد که مدام به آن ها رجوع می کند و هر کس را بسته به شرایط خاصی که در آن قرار می گیرد با آن معیارها می سنجد.

نکته موجود در این میان، منطقی است که او بر اساس آن به مقایسه می پردازد. چراکه گاه این جوان جاهل ، آرمان ها و معیارهایش را اگر در بهترین شرایط هم کنار هم بگذاری همدیگر را در جاهایی نقض می کنند. مثلا می خواهد او لیسانس باشد ، 20 سال داشته باشد ، ضمنا مشغول کار در یک اداره دولتی هم باشد ، خانه داری را هم در نهایت آن بلدباشد و این طور باشد و آن طور باشد و ... !!!

خب ، چه می شود گفت ؟ تا خواسته باشد چنین کسی را پیداکند احتمالا سن خودش از متوسط امید به زندگی فراتر رفته باشد!

 

    گاهی او کسی را در نظر دارد که نه از نظرسنی ، نه فرهنگی و نه حتی مادی سنخیتی با خودش ندارد. ولی به هر حال همین طور از او یا خانواده اش خوشش آمده و در لحظه تصمیم می گیرد که یه خواستگاری برود. هرچه بادابادی گفته و بادی به غبغب انداخته و در زده است. سرانجام چنین کار عجولانه ای را همه می دانیم.

    اما این شرایط نسبت به تمام ازدواج ها درصد کمی است. معمولا او سعی می کند فردی متناسب با روحیات ، اخلاق و ویژگی های خود برگزیند و کمی جلوتر که می رود خیلی از معیارهای آرمانی او کمرنگ می شود . تنها معیارهای اساسی می مانند و کم کم می بیند که همه چیز خیلی ناخواسته و لی با نظمی خاص پیش می رود. اما شگفت آن که نهایت و نتیجه همه اتفاقات هیچ تناقضی با ارمان نهایی او ندارد.

 

   در این برهه از زندگی ، وقتی تصمیم کلی برای ازدواج می گیرد موارد مختلفی از طرف فامیل یا خانواده به او پیشنهاد می شود. خود او هم گاه کسانی را می بیند و درنظر دارد که علاوه بر پیشنهادهای دیگران در مورد آن ها هم جای بحث وجود دارد.

به هر حال بعد از روزها بررسی و مشورت و گاه بحث و جدل با این و آن تصمیم می گیرد تا اولین گام را در این راه بردارد. اما در ابتدای کار نمی داند این چندمین باری خواهدبود که انتخاب می کند؟ چندمین باری است به خواستگاری می رود؟ یعنی نمی داند آیا او همانی هست که در ذهن دارد؟ آیا او اصلا از من خوشش می آید؟ ایا او مرا انتخاب می کند؟ آیا من او را انتخاب می کنم؟ و آیا ... ؟ اگر ... ! اما ... و ده ها سوال دیگر.

 

اما باید بدانیم که انتخاب در این جا دوطرفه است.

چراکه جوان خواستگار ، از بین چندین نفر که شرایطی تقریبا یکسان و به طور منطقی تفاوت هایی نیز دارند ، یکی را که بهترین و بیشترین هماهنگی را از نظر او در زمینه های روحی ، فرهنگی ، اخلاقی و اجتماعی دارد بر گزیند . این اولین انتخاب است.

از طرفی دوشیزه مورد نظر نیز آرمان هایی دارد و معیارهای که او هم از خواستگارهای مختلف یک نفر را باید انتخاب کند و چه بسا که انتخاب اصلی انتخاب او باشد که هست!

پسران فکر می کنند این آن ها هستند که انتخاب می کنند ولی نمی دانند که انتخاب می شوند چون "بله " نهایی را باید عروس بگوید. که اگر نگوید همه برنامه ریزی ها و امیدها به هم می ریزد و دوباره جریانی نو در زندگی هر دو آغاز می شود.

 

( پسرها ناراحت نباشند ! فعلا در این مرحله باید تعریف و تمجید کرد. انتقاد و این حرفا باشد برای بعد !! )

 

اما جدا از اینکه خواستگار کیست و چه می خواهد ، این آمادگی کلی برای ازدواج از سوی دختر خیلی مهم است. او چه برنامه ای برای ادامه زندگی دارد؟ ادامه تحصیل؟ کار ؟ مهاجرت؟ یا هر چیز دیگر. اگر این تصمیم کلی را نپرفته باشد شاید در ادامه راه دچار مشکل شود.

 

مورد بعد که شاید منظور اصلی این نوشته باشد ، خانواده است. خانواده ای که پس از سال ها زحمت و تلاش برای آسایش و موفقیت فرزند اکنون در مهمترین حادثه زندگی او بیشترین دقت ها را درنظرمی گیرد. و سعی می کند بدون شناخت قدمی برندارد. که البته همه این ها منطقی ، طبیعی و قابل تحسن است. اما زمانی پیش می آید که این دقت ها به وسواس بدل شده و حق انتخاب را از همه می گیرد و این جاست که خواستگار مظلوم واقع می شود.

 

ببینید پسری را که در مرحله اول شما را انتخاب کرده از نظر دیگر باید دید. او کسی است که از بین تمامی دخترهای عالم دختر شما را انتخاب کرده یا مثلا پسندیده یا هر چیز دیگر. یعنی اینکه خانواده شما را بهترین کس برای این انتخاب دانسته.

بله درست است . ممکن است هیچ اتفاقی نیفتد و همین جوان ، خودش کنار بکشد و بعد هم خداحافظ شما.

ولی در این مرحله ، یعنی اولین مرحله ازدواج که نه ، بلکه اولین مرحله خواستگاری است ، اوضاع چنان است که گفته شد.

 

خیلی از دخترها دوست دارند که همیشه پیش این و آن از خواستگارهای مختلفی که برایشان آمده اند بگویند و از ویژگی های آن ها. پس ،هیچ مزیتی که نداشته باشد ، این خواستگار حداقل این بازار خاطر خواهان را داغ تر کرده است.

و مهم تر از همه اینکه ، دختر در نهایت باید احساس کند که واقعا انتخاب کرده و از بین نمونه هایی بهترین  را از نظر خودش برگزیده است. پس این خواستگارگناهی ندارد جز اینکه این خانواده را مناسب دانسته.

اما موارد بسیاری هم وجود دارد که انتخاب از سوی هر دو طرف ، انتخاب اول و آخر است و این زندگی اگر بر منطق استوار باشد از شیرین ترین زندگی هاست.

 

می گویند در کشورهای دیگر دانشگاه رفتن آسان است ولی مدرک گرفتن مشکل. یعنی قیفی با ورودی بسیار و خروجی اندک. و در بعضی جاها مثلا خرید ماشین و موبایل آسان و ارزان است ولی هزینه سوخت یا مکالمه بسیار گران. ولی در مملکت ما همین قیف وارونه است. انگار که علاوه بر دانشگاه و موبایل این قضیه تازگی ها به خانواده ها هم کشیده شده.

 

این تعلل ها و کش و قوس های اولیه در ازدواج ها طبیعی است . اصلا هرچه شناخت اولیه کمتر باشد زمان بیشتری برای انتخاب لازم است.اما به طور کلی دید خانواده ها و نوع نگاه آن ها به خواستگار باید تا حدودی تعدیل شود.

 یکی از دلایل طولانی شدن مراحل اولیه خواستگاری شاید این باشد که هنوز دختر ، تصمیمی کلی و نهایی برای ادامه زندگی خود نداشته باشد.

پس بیاییم همه برای زندگی هایمان تصمیم بگیریم ، پیش از آنکه برایمان تصمیم بگیرند.

 

" آشنایی ها هیچ گاه بدون گذر از اولین مراحل ساده و بی پیرایه خواستگاری میسر نمی شود ! "

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 10:6  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

خرده فرهنگ . شماره اول

   خسته از سر كار برگشته اي و توي ايستگاه مترو ، روي صندلي ، منتظر نشسته اي. روزنامه ات را هم طبق معمول هر روز زير بغل گذاشته اي. از جيب بغلت ، تلفن جيبي ات را در مي آوري . به دنبال يك تلفن مي گردي. زير چشمي متوجه مي شوي نفر سمت راست ، دارد به شماره تلفن هاي تو نگاه مي كند. بي خيال مي شوي و آن را توي جيب مي گذاري. برگه اي را كه صبح ، قبل از بيرون آمدن از خانه ، ليست كارهايت را در آن نوشته اي در مي آوري تا ببيني چيزي از قلم نيفتاده باشد. آن چه را خريده اي با ليست مطابقت مي دهي. باز مي بيني چسمي تو را مي پايد. يواش برگه را در جيب گذاشته و روزنامه را اماده مي كني تا حداقل به تيترها نگاهي بيندازي. هنوز لاي روزنامه را باز نكرده اي كه نفر سمت چپي ، سريع ان را از دستت مي قاپد و مي گويد : ببخشيد... اين صفحه حوادث ....!

   دست تو خالي مي شود. به نفر سمت راستي كه نگاه مي كني مي بيني ، سرش حدود 270 درجه چرخيده و الان همين طور دارد به دستان خالي تو نگاه مي كند. آري او هم از خوانندگان ناكام روزنامه شما بوده.

قطار كه مي آيد تو هم با هر جان كندني كه هست خودت را آن تو جا مي كني. اما خب ، متاسفانه روزنامه را از دست داده اي.

   ... و او را مي بيني كه با ارامش خيال روي صندلي دارد روزنامه اش را مي خواند... قطار به راه مي افتد.

سرپايي تلفن همراهت را در مي آوري تا پيغام هايت ( message) را چك كني. دوست سال هاي دورت كه هميشه پيغام مي فرستدباز هم شوخي اش گرفته و از اون حرفا ... . تو هم داري مي خواني و مي خندي. ( تو را از دور مي بينم كه مي آيي و مي خندي : فريدون مشيري) .

    چيزي توجهت را جلب مي كند و آن ، صداي خنده آدم هايي است كه دور و برت هستند. خوب كه دقت مي كني همه به همان پيغام دوست عزيز تو و شوخي هايش مي خندند! هيچ حرفي براي گفتن نداري.

يك صندلي خالي مي شود. مي نشيني تا فارغ از تمام اين قضايا سر رسيدت را در بياوري و براي روز تولد همسر گرامي فكري بكني. دنبال روز دقيق مي گردي كه كنار آن يادداشت گذاشته بودي تا فراموش نشود. ضمنا يادداشت هاي روزانه ات را هم مرور مي كني.

    مي خواهي ورق بزني كه دستي سنگين ، مانع مي شود! نخير ، يادداشت هاي تو آن قدر هم كه فكر مي كردي بي ارزش نيست. طرف آن قدر محو خواندن شده كه حرف هاي تند تو را هم نمي شنود. سررسيدت را محكم مي بندي، طوري كه براي اولين بار در تاريخ متروي تهران ، چند ثانيه تمام واگن ساكت مي شود! تنها صدايي كه مي آيد نفس نفس همان طرف است كه يك جورايي زهره ترك شده.

   بي خيال همه چيز ، فكر مي كني اين چند دقيقه را تا ايستگاه آخر ، يك كمي "گيم بازي" (!) كني؛ جورچين اعداد. رديف اول را درست نكرده اي كه همسفرت موبايل را از دستت گرفته و در سه ثانيه همه پازل را مرتب شده تحويلت مي دهد. از قيافه اش پيداست كه از اون بازي خورهاي حرفه اي است. گردنش هك كمي تيك دارد. ولي بايد به او حق بدهي، طاقت نداشته بازي كُند تو را تحمل كند . باز خدا را شكر مي كني كه يك بازي سنتي ساده انتخاب كرده اي. وگر نه اگر يك كمي ، بازي ، حرفه اي تر بود بايد بي خيال گوشي مي شدي!

   ... قطار را ترك مي كني. توي اتوبوس هم حداقل به 17 نفر بايد جوابگو باشي كه اين چيزهايي را كه همراه داري هر كدام را چند تومان و از كجا خريده اي. البته كار به اينجا ختم نمي شود كافي است دو سه جمله حرف بزنيد. آن وقت است كه بايد شغل ، محل كار ، نوع استخدام اعم از پيمانكاري ، پيماني و رسمي بودن ، آدرس منزل و خيلي چيزهاي ديگر را براي " هم اتوبوسي " عزيز كه فقط 15 دقيقه با تو همسفر است توضيح بدهي!

   ... وارد منزل مي شوي. خوشبختانه تنها كسي كه هيچ چيز از تو نمي پرسد همان همسر گرامي است. چون بلافاصله تمام موجودي جيب هايت را بيرون مي ريزد تا لباس هايت را بندازد توي لباسشويي.

دختر كوچكت دارد چيز مي نويسد. نزديك مي شوي:

دخترم چي مي نويسي؟

دفترش را مي بندد و در حالي كه چشمانش را بسته ، با دلخوري و با صدايي نسبتاً بلند ، مي گويد :

هيچ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1383ساعت 13:29  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

غلغله است ،هل بده و لگد كن!

( این نوشته در تاریخ ۲۱/۵/۸۳ در روزنامه همشهری به قلم شوپلیشک به چاپ رسید!)

لینک به مطلب چاپ شده در همشهری 21/5/1383

همان طور كه مي دانيم مترو چيز خوبي است براي جابه جايي تعداد زيادي از آدم ها در شهرهاي بزرگ. اما مثل هر چيز ديگر مترو هم براي خودش آدابي دارد: آداب بليت خريدن، آداب انتظار، آداب سوار شدن، آداب پياده شدن، آداب پله برقي و ... آداب ادب.
محض اطلاع نكاتي رو عرض مي كنم. لطفا قبل از استفاده از اين نكات به كلاس خود توجه كرده و بر اساس آن عمل كنيد در غير اين صورت مسووليت عواقب بعدي به عهده شخص خاطي است. گفته باشم!


High class

يك لباس اتوكشيده همراه با بوي خوش عطر و ادكلن، موها شونه زده، موبايلتون به گردنتون آويزون و هندزفري هم تو گوشتون. يك كيف شيك در دست راستتون، دست چپ هم در جيب چپ، يك عينك ۶۰ هزار تومني (اين مورد با ميزان دريافتي آخر برج شما هيچ ارتباطي نداره چون كلاس خيلي بالاس!) وارد ايستگاه مي شويد.
پله ها رو به آرامي حركت ابر طي مي كنيد. از دستگاه روزنامه پخش كن يك روزنامه مي گيريد. فعلا «تنها انتخاب همشهري» است، به تيترها نگاهي مي اندازيد و روزنامه رو از لاي كيفتون رد مي كنيد. از اين به بعد رو اجازه بديد ما بگيم:
كارت بليت اعتباري رو از جيب چپتون در بياريد. از گيت ورودي عبور كنيد. يه خسته نباشيد هم به آقاي متصدي عبور مردم بگيد (البته اين مورد بيشتر وسطاي روز جواب مي ده). به تابلوهاي راهنما نگاه كنيد. با آرامش از پله برقي پايين بريد. از راه رفتن و دويدن روي پله برقي هم كه جدا خودداري كرده و مي كنيد. از اون يكي جيبتون ليست ساعت حركت قطارها رو دربياريد. منتظر رسيدن قطار مي شيد. در حالي كه عينكتون رو بالا داده ايد سرمقاله روزنامه رو بخونيد. ملت دارن از سر و كول هم بالا مي رن. هر كي داره تلاش مي كنه تا خودشو به جلو بكشونه تا موقع رسيدن قطار سريع خودشو بندازه تو. شما اهميت ندهيد. مثل يك آدم با شخصيت آرامش خودتون رو حفظ كنيد. از خط قرمز لبه سكو عبور نكنيد (البته به جز ايستگاه صادقيه چون خط قرمز يكي دو متري با لبه سكو فاصله داره!). دو واگن اول قطار هم كه واسه خانم هاي محترمه. متناسب با سرو وضعتون... نه، ببخشيد با جنسيتتون واگن مورد نظر رو انتخاب كنيد.
حدود ۲۰ نفر جلوتر از شما با تمام قوا آماده اند تا بلافاصله بعد از رسيدن قطار عمليات آزادسازي رو اجرا كنن. به ساعتتون يه نيگا بندازيد. الان بايد قطار برسه و طبق معمول خيلي دقيق مي رسه. قطار توقف مي  كنه. يه لحظه درها باز مي شه و ۱۰۰ تا ۱۵۰ تا آدم شما رو هل مي دن و خودشون رو اون تو جا مي كنن. شما هم كه نمي خوايد شخصيتتون زير سوال بره يا خداي نكرده آشنايي، دوستي، همكاري شما رو ببينه با آرامش مي خوايد وارد واگن بشيد.ولي چه سود كه ديگه كاري از دستتون ساخته نيس.
همين كه داره در بسته مي شه و ملت دارن هل مي دن، يه آدم از اون دور عين ميگ مياد سمت شما و در قطار. اين سامسونت سفت و محكمش هم مي خوره به زانوتون. پاي شما رو هم له مي كنه و با دستش سفت مي كوبه به سينه تون و مي ره تو. (و داره از اين پيروزي بال در مياره!) همزمان با صداي آه گفتن شما و صداي بسته شدن درها از بلندگو يه صدا مي آيد: آقاي محترم لطفا از در(!) قطار فاصله بگيريد. آقا مگه با شما نيستم. يه نفر از اين ماموران مترو نمي دونم از كجا مي آد و هر جوري شده اون آقاي محترم رو با فشار مي چپونه تو واگن. يه نگا به قطار مي ندازي. از همون اول يه لنگ كفش زنونه بندي، ۴تا انگشت با يه انگشتر طلا (آره بيچاره مث اينكه تازه هم عقد كرده...!)، مقدار زيادي موي سر، يك گوش و چندتايي ديگه از اين جور چيزا رو مي بيني كه از لاي درهاي قطار زده بيرون. ماموران قطار همچنان در تلاشند و شما هم كماكان در نگاه!
خب اميدي هست. باز هم بايد حداكثر ۸ دقيقه منتظر باشيد ولي خوبه وقت داريد تا روزنامه بخونيد. قطار دوم مي رسه. يه پيرمرد هم همزمان مي آد و عصا به دست از شما عاجزانه درخواست مي كنه كه: پسرم! من نمي تونم. منو كمك كن تا سوار شوم. پيرشي جوون. آي...ما هم جووني داشتيم... و از اين جورحرفا.
اصلا خم به ابرو نيارين و مثل يك جوون پيردوست دست اونو بگيرين تا سوارش كنين. پس تا الان چي شد؟ كيفتون توي يه دستتون كه روزنامه هم از لاش رد شده، اون دستتون هم كه دست پيرمرد رو گرفته. مي    خوايد سوار شيد كه يه باره ۲۰۰ نفر با هم هجوم مي    آرن و مثل مغول ها مي    ريزن تو واگن، با داد و فرياد. شما مي   مونيد و پيرمرده كه تند و فرز زودتر از شما رفته تو وكيفتون بيرون و خودتون داخل و در هم داره بسته مي  شده. شما هم وسط اين برزخ ماندن و رفتن. (هستم اگر مي  روم، گر نروم نيستم!). به خاطر اهميتي كه براي اسناد و مداركتون و خط اتوي شلوارتون قائليد سريع مي پريد بيرون. خب الان شما اولين نفري هستيد كه بايد سوار بشه و بالاخره سوار مي شين. مثل آدم هاي ديگه سريع خودتون رو به ميله ها آويزون نكنيد. چون توي اون شلوغي اصلا امكان جابه جايي وجود نداره چه برسه به اينكه كسي بيفته ولو بشه و ... مثل آدم هاي بي كلاس تا يه نفر رو ديديد يه سرفه كرد و سري تكون داد شروع نكنيد به انتقاد از زمونه و روزگار و... بذاريد ملت با خيال راحت يه روز رمانتيك و پروانه اي رو شروع بكنن در حين حركت هر اتفاقي افتاد، اگه دست يكي اشتباهي رفت تو گوشتون، نمي دونم يكي داشت پولاي همون جيب چپتون رو مي شمرد، حق نداريد هيچ حرفي رو به زبون بياريد. آرنج يه آدم body building جلو صورتتون رو گرفته و نمي تونيد نفس بكشيد. عوضش يه صورت گنده جلوتونه كه داره مرتب تو صورتتون نفس مي كشه. حتما صبحونه هم كله پاچه اي، چيزي خورده و عجله هم داشته، سريع خودشو رسونده به قطار شهري. از اون ور دستتون كيف رو گرفته كه يهو نيفته زير دست و پا و گم شه. اون يكي دستتون هم كه اصلا نمي دونيد كجاست، كلي بايد بگرديد تا مطمئن شيد خودشه. يه نفر سمت چپتون اين سر صبحي يه آنتن خريده كه مي خواد ببره واسه خونه خواهرش. آخه تو شهرآرا هيچ آنتني جواب نمي ده الا اين آنتن دست ساز. يه آدم بي كلاس ديگه هم كه رو شونه تون خوابش برده. هر ايستگاهي ۵ الي ۳۰ نفري به جمع اضافه مي شه و شما هي فشرده تر مي شيد و دست كم داره به ۱۷ نقطه از بدنتون فشار مي آد. ولي طبق قوانين «هاي كلاس» بودن بايد در اينجا حتي به زور هم كه شده لبخند بزنيد. به تبليغات داخل واگن حتما نگاه بكنيد. هرچي باشه اين همه هزينه رفته بالاي اونا. به ايستگاه مقصد مي رسيد. يه ببخشيد بگيد تا پياده شيد. شلوغي هم كه داره بيداد مي كنه و ملت هم دارن داد مي زنن سر همديگه. يكي برا سوارشدن و خيلي ها برا پياده شدن. دم در نرسيده، در بسته مي شه و هيچ كاري از دستتون ساخته نيست. همون جا باشيد تا ايستگاه بعد پياده بشيد...
از سكوي اون وري يه ايستگاه به عقب برگرديد. اگه تونستيد بخنديد. به تابلوهاي راهنما نگاه كنيد. يك اشانتيون ادكلن از اون خانم دم در بگيريد و خارج بشيد.

كلاسMedium

كمي ديرتان شده. صبحانه نخورده از خونه مي زنيد بيرون. به سمت ايستگاه به سرعت درحركتيد. پله هارو ۲ تا ۳ تا رد مي كنيد تا هرچه سريع تر به بليت فروشي برسيد. يه پونصدي به اون آقاهه مي ديد و ۲ تا بليت مي خواهيد. پول خرد هم نداريد. از پله برقي سريع پايين مي ريد. چند تا پله رو هم رد مي كنيد تا از قطار جا نمونيد. صداي قطار به گوش مي رسه. سرعت رو زياد مي كنيد. جمعيت دارن وول مي خورن تا قطار بياد و سوارشن. قطار مي آد. خودتون رو قاطي ملت مي كنيد. قطار مي آد. در وا مي شه. شما هم با بقيه هل مي ديد و درصورت نياز دستي هم به سينه بغلي تون مي زنيد تا جا برا خودتون وابشه. اينو يكي از دوستان مترويي به من گفت. يادتون باشه اول به عقب هل بديد بعد سريع بپر تو. دو دستي آويزون مي شين به يكي از ميله ها...
- هوووي پامو له كردي!
- چيه مگه!
- آقا ول كنين سر صبحي!
مگه مترو سوارشدن الكيه كه هركي بياد سوارشه و كركري بخونه! البته چون شما تو كلاس Medium هستيد نمي تونيد زياد اين دعواهارو غليظ كنيد. فقط در حدي كه بشه بهش گفت دعوا...تو بحث ها هم حضور فعال داشته باشيد.
يه چندتايي دست و پا له كنيد و فقط ۲ تا لگد به اين و اون و يك مزه پروني. ولي پياده نشيد، تا در قطار خواست بسته شه بپريد بيرون حالش بيشتره. روبه روي عطرفروشي دوسه تا عطر و ادكلن قيمت كنيد و خوب عطرهارو به بدنتون بماليد و بگيد نه خوشم نيومد. ول كنيد بياييد بزنيد بيرون.

بي كلاس 
حداقل يه ساعت بعد از قرار يا شروع كارتون از خواب بيدار مي شيد. صبحانه هم كه طبق معمول بي خيالش.
به دو خودتون رو به ايستگاه مي رسونيد. پله هارو ۵ تا ۵ تا رد مي كنيد و از اون بالا خودتون رو پرت مي كنين پايين. يه بليت از ۶ ماه پيش هم داريد. هرجوري هست اونو به آقاهه غالب مي كنيد و به سمت پله برقي نشونه مي گيريد. شما هم كه عشق پله برقي و اين جور فن آوري ها! به دو كل پله هارو تو ۲ گام مي ريد پايين. احتمالا اين وسط چندتايي رو هم لت و پار مي كنيد. ولي خب شما ديرتون شده!
غلغله است! حسابي قاتي پاتي شده اوضاع. هركي هركيه. ملت ۲۰۰ نفر ۲۰۰ نفر جمع شدن تا قطار بياد و بپرن تو. چند روش عملي براي رفتن به جلو عين آمار مياد جلوتون.
۱- قاطي مردم شدن و هل دادن و اين كاراي اساسي تو كلاس بي كلاسي.
۲- از جلوي مردم و از لبه سكو رفتن و تا محل موردنظر رسيدن.
۳- البته يه كمكي آرتيست بازيه ولي مي ارزه:
خودتون رو مي ندازيد تو گود و عين پهلوونا خطر مرگ رو به جون مي خريد. از روي ريل مي ريد و مي ريد تا يه جاي خالي پيدابشه. بپريد بالا و بشيد اولين نفر. الان تمام شرايط مهياست تا شما سوار قطار كذايي شويد. همين الان تا قبل از اينكه ديربشه فكر كنين اگه قطار اومد شما كجا مي خوايد بشينيد. راست يا چپ؟ اين ور يا اون ور؟
چند بار سرك مي  كشيد تا ببينيد قطار اومده يا نه؟ يادتون نره كه در تمام طول مسير و زماني كه داريد اين كارهارو انجام مي ديد بايد يه ريز حرف بزنيد. چون اين كلاس رو انتخاب كرديد اين كار واجبه. به اين و اون تيكه بپرونيد. مطالب هم دلبخواست. هرچي بخواهيد بگيد آزاده. از ترافيك و جريمه هاي خط ويژه، دربند، دربدري و...
قطار مي آد، ترمزززززز! آره مي دونم صداي ترمزش خيلي گوش خراشه.شما هم كه حساس!
تند و فرز يه صندلي رو نشون كنيد و طبق برنامه تا در واشد خودتون رو بندازيد تو. البته بهتر اينه كه اول دور و بريا رو هل بديد تا راحت تر واردبشيد. فراموش نكنيد اين مرحله رو با داد و هوار عملي كنيد. از در اون وري هم از شانس بد يه بي كلاس ديگه دستتون رو خونده و اون صندلي رو كه شما خواستيد بشينيد، نشون كرده. دو تاتون مي رسيد سريه صندلي و اين اول كار، يه سوژه باقلوا داريد برا دعوا. ولي از اونجايي كه دوتاتون بي كلاس هستيد با هم كنار مي آييد و ۸ تركه مي شينيد. سريع با اون يكي بغل دستي تون طرح دوستي بريزين. هرچي داره از دستش بگيرين و بخونين. اگه انگليسي هم بود كم نيايد و تو غريبي از تكنيك هاي موثر لاف زني و مخ زني كمك بگيريد. يه كلام بگم بساط پسرخاله شدن رو سريع به راه كنيد. آره از بچگي هاتون، از حال و روز روزگار، از بي مهري رفقا، از هر دري سخني.
بحث هاي نيمه تمومتون رو هم اينجا تو جمع با تمام قوا ادامه بديد. خوشبختانه گوش شنوا و آدماي همراه تو اين بحث ها زياده. شما رشته كلام رو بديد دستشون، خودشون همه جوره اوستان. همينطور كه داريد آدامس مي جويد داد بزنيد هفت تير! نبود! يه نفر اون گوشه داره زيادي سر و صدا مي كنه شما هم كه طاقت شنيدن حرف زور، يوخ! مي ريد و بي مقدمه چند تا فحش آبدار حواله مي كنين. شايد هم دست به يقه شدن و پادرميوني بزرگاي مترو و...
- ولم كنيد. حاليش مي كنم كيه؟
اين وسط هم كمي عزت و احترام مي شيد و اين جاش خوبه! ديديد بي كلاس بودن چقدر كيف مي ده.
ايستگاه مقصد. با يه غرش خرس آسا به همه مي فهمونيد كه مي خواهيد پياده بشيد. اين مرحله حساس ترين قسمت كاره. چون اگه اجرا نشه عمليات، ناقص مي مونه. اينايي كه مي گم از لوازم كاره:
لگد كردن حداقل ۵ الي ۸ پا، هل دادن هم كه نمي شه ازش گذشت!  آرنج كوبوندن به سينه ملت.
دركه مي خواست وابشه اول با دستتون در رو بگيريد تا وانشه تا همه جوره قدرتتون رو نشون داده باشيد.
بعد از وا شدن در بپريد بيرون. تابلوهاي راهنما؛ اصلا مگه من خودم چمه؟ خودم يه پا نقشه سيارم. به عطر و ادكلن هم نياز نيست. هرچي عطر و ادكلن بوده از تو قطار به خودتون گرفتين. بياييد بيرون.gholami hajiabadi

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1383ساعت 2:48  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

يك اتفاق غيرمنتظره

توقف در ايستگاه صلواتي(این نوشته در روزنامه همشهری تاریخ 4/6/1383به قلم شوپلیشک چاپ شده است)

يه روز شهريوري و روز آخر هفته كاري. از تاكسي پياده مي  شي:
- آقا ۱۰۰ تومان؟ چه خبره. مگه چقدر شد. دو قدم هم نشد. فوق فوقش بشه ۷۵ تومن.
با هر جون كندني هست يه ۲۵ تومني از راننده مي  گيري و سر رات مي  ندازي تو صندوق صدقات!
هنوز ساعت ۸ نشده.با يه تعارف، از اون تعارف هاي معمول و بي  استفاده ما ايراني ها، وارد اداره مي  شي و همزمان داري كارت حضور و غياب رو از جيبت درمياري ،ولي يه چيزي تو رو متوقف مي  كنه: شلوغي دم راهرو ورودي اداره... يه ميز دم در چيدن، آقايون حراست و غيره هم دور ميز، شريني و شربت تقسيم مي  كنن و همه ريختن سر اين ميز و همين طور كه دارن صبحانه ميل مي  كنن باهم احوالپرسي مي  كنن و تو هم وارد مي  شي. بي  خبر از همه جا يه شيريني برمي داري و يه ليوان شربت.
- قضيه چيه؟! بابا زديد به ولخرجي واسه كارمندا. ايستگاه صلواتي راه انداختيد.
ولي كار، كار كيه نمي  دونم. روابط عمومي كه كمتر از اين كارا مي  كنه. مگه اينكه سميناري، همايشي، چيزي باشه، فرداش مي  بيني كه دهن بعضيا مي  جنبه و مي  فهمي كه خبرايي شده.
نه، شايد كسي نذر و نيازي چيزي داشته يا بچه اش تو كنكور قبول شده يا از مكه اومده. شايد اصلا به خاطر قهرماني حسين رضازاده باشه اين همه سوروسات. ولي متوجه مي   شي هيچ اتفاقي نيفتاده.
اوضاع موقعي عجيب تر مي  شه كه مي  بيني مسوولان بالادستي اداره هم اونجا و برخلاف هميشه خيلي راحت پيش بقيه همكارا دارن شيريني ميل مي  كنن و به هم تبريك مي  گن. فارغ از بحث هاي اضافه كاري و ساير اقلامي كه آقايون بعضي مواقع (تاكيد مي  كنم بعضي مواقع) در نظر نمي  آرن و ما معمولاسر همين قضايا ازشون دلخوريم و فارغ از بحث هاي معمول اداري، سلام مي  كني و يه احوالپرسي و شايد هم زبانم لال خودشيريني. به گرمي جواب مي  شنوي و داري در اوج، بال مي  زني (يا شايد هم بال بال مي  زني).
از يكي از همكارا مي  خواهي بپرسي كه چيه؟ چه خبره؟ ولي بعد... خب حتما يه اتفاقي افتاده ديگه.
ول كن! و بعد فكر مي    كني كه: بابا بذار كارتمو بزنم. كيفمو تو اتاق بذارم و فكر بدبختي خودم باشم. آخرش خبردار مي    شم. آره بهتره. الان شروع كنه به حرف زدن خدا مي   دونه كي تموم شه «ريز برنامه هاي امروز رو ديشب، همسر گرامي توي جيب مبارك گذاشتن! ۱- صبح، رفتن به بانك برا پرداخت قبض تلفن (عجب اشتباهي كردم به اين بچه قول كامپيوتر دادم. حالا بكش، ماهي ۵۰ تومن بايد قبض اينترنت بازي آقا روبدي) قبض برق، قسط كولر و يخچال و يه چيزي هم واسه خرجي اين دو روز تعطيلي آخر هفته و ساير خرج هاي روزمره. به احتمال خيلي قوي حداقل يك قبض جريمه هم داريد كه بايد پرداخت كنيد.
۲- رفتن به خيابان طالقاني، سر قرني، داروخانه تك نسخه اي هلال احمر، يه دارو بايد بگيرم برا اين بچه، اين چندروزه خيلي ناراحتشم. تازه كاراي بيمه ش هم همه  مونده.
۳- پرس و جو از بچه هاي همكار براي پيدا كردن يه مدرسه خوب تو اين منطقه اي كه تازه اسباب كشي كرديم و رفتيم.
۴- يه سري خرت و پرت هم مال خونه قبلي هم چون تو ماشين جا نمي  شد، نتونستيم اون هفته اي بياريم، يه زنگ هم بايد بزنم پيك بياد با هم بريم جابه جا شون كنيم. چون امروز ديگه بايد كليد رو تحويل صاحبخونه خونه قبلي بدم.
۵- يادم نره، آخر سر اون ليست مخصوص رو هم بايد تهيه كنم. اون سياهه معروف كه توجيب خيلي از همكارا معمولا هست. از ميوه و برنج و روغن و سيب زميني گرفته تا مايع ظرفشويي و اسكاچ و سه، چهار تا كارت اينترنت پرسرعت. دماغ گير واسه اين پسره كه امسال داره مي  ره استخر.
البته اين استخر ايشون به اضافه اون كلاس زبان و كامپيوتر و غيره است كه داره مي ره...
اين كولر كه ديشب هنوز قسط شو نداده پمپ آبش يا شايد هم موتورش سوخت.شيلنگش از گرما، پشت بوم تيكه تيكه شده بود. همين طور بدون آب كار كردن و... خلاص!
- كجايي بابا؟!
- يه دفه به خودت مياي كه مي خواستي از همكارت بپرسي امروز چه خبره، اين همه سروصدا وشيريني و خودشيريني.
- ا... خبرنداري؟امروز ما رو حسابي تحويل گرفتن. يه نيگا به سررسيدت بنداز ببين امروز چه روزيه . سريع ورق مي زني و ليست هاي روز گذشته و صفحه هاي پر از هزينه هاي زندگي رو ورق مي زني و مي  بيني كه پايين صفحه روز ۴ شهريور نوشته شده «روز كارمند».
- و من از پله ها بالا رفتم شيريني روز كارمند در دست، آسانسور هم خراب بود. يه سري كار نصفه كاره روي ميز بود و كنار ميز فيش حقوقي مرداد. حقوق پايه ۸۰۰۰۰، اضافه كاري و... كسورات و غيره.
دريافتي۱۵۰۰۰۰ تومان 
- آقاي... يه چايي بي  زحمت!
و فيش حقوق مرداد را لاي سررسيد گذاشتم تا ۴ شهريور فراموشم نشود!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1383ساعت 2:40  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |