تبليغاتX
و یکی گفت ...

و یکی گفت ...

... و یکی گفت : راهی را برویم که حتما برسیم

وصیت لقمان حکیم به پسرش- نسخه 2010 - بخش نخست

پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محلشان کنی از گزندشان بی امانی. پس در احترام ،اندازه نگهدار


پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن- ضمنا چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند.

پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن

پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز

هان ای پسر! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت رد شوند

پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن

پسرم! خود را وابسته به هیچ دسته ای مدان. چه، پس فردا تقش درمی آید که آنی که تو می خواستی نیست و حالا خر بیارو معرکه بارکن

پسرم! اگر به ناچار به جریانی متمایل شدی، جایی برای نفس کشیدن خود و رقیبت بگذار. نه او را چنان به زمین بکوب و نه خود را چنان بالاببر. دیرزمانی نیست که جایتان عوض شود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 19:13  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

بغض

دا خوبی‌؟ خیلی‌ وخته که مخم ‌یانه گوم ، مثل بغض مونده می‌‌گلیم ، و هنی‌ بعد سی‌ سال نترسمه گوم:

دا دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 18:16  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

احتیاط

 

آهسته راه می‌‌روم، مبادا آب در دل مادرم تکان بخورد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 7:19  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

قصه دختر شهر عاشقا - قسمت اول


خیلی یوغور بودن. گردنایی به این هوا ...! تبر می زدی شکسته نمی شد لامصب. کلی آدم رنگ و وارنگ که تازه وسط دعوا به هم رسیده بودن.

 

جوونای محل هم تو خونه جمع بودن.کارد می زدی خونشون نمی اومد.

 

با این سروصداها کسی شک نداشت که به زودی وارد خونه می شن، با دست های پُر. اونی که هیچی نداشت ، دست کم چاقو و قمه داشت.


تا یکیشون خواست صداشو بلندکنه ، دختر فریاد زد :
به مادرم قسم ! پاتون به داخل این خونه برسه ،روزگارتون سیاهه.

با یه جسارتی گفت که مو به تن آدم سیخ می شد. و چه قدر شبیه مادرش شده بود وقتی فریاد کشید.

اسم "مادر" دل همه رو تکون داد ، اما اون لات و لوت ها گوششون بدهکار دلشون نبود. خون جلو چشماشونو گرفته بود. چه بهونه ها که تراشیده بودن. اما تفنگ و کلنگ که نمی تونست ابزار خوبی برا خاطرخواهی باشه.

در که شکست وارد خونه شدن.

دری که هیچ وقت بسته نبود. خونه ای که هیچ صدایی ازش بلند نبود ، جز خنده ی مهموناش.
خنده بچه ها که از آب تنی رودخونه عین گنجشک آب کشیده زیر سایه هاش ولو می شدن.

خنده اونایی که شب ها روی تخت های چوبی ،چایی شون رو با لبخند همدیگه شیرین می کردن.

خنده یکی از اون اراذل بلند شد و داد زد : حمیرا !

خون خون جوونا رو می خورد. آبادی شهرشون از اون خونه و اون محله بود و چرخ آسیاب ها با صدای پای چشمه هاش می چرخید. نمی تونستن ببینن داره می افته دست یه آدم بی کله؟

 یکی از جوونا به دختر نگاهی کرد و گفت : یه قولی ؟

دختر هم پلکاش رو هم گذاشت.

جوون که دندون به هم می سابید گفت : فقط به مادرت بگو من رو هم تو پر شالش جابده.

چند لحظه بعد ، صدای کِل زدن های مادر ، قلب مردم شهر رو به تپش انداخت.

 

یکی دیگه از جوونا هم رفت و سینه سپر کرد که تا من زنده م نمی ذارم چشمتون ، خاک این خونه رو آلوده کنه.

و بعد ، فریادش تو کوچه پس کوچه های دل شهر و تو خونه های خالی محله پیچید.

اثری از سروصدای زندگی نمونده بود. فقط صدای پای اون اراذل بود که هر کدومشون پی چیزی می گشت. هرچی هم بود یا برا بُردن بود یا برا ازبین بردن.

راهی برا جوونا نمونده بود ، جز موندن. به شهر خبر رسیده بود اما نمی دونم چرا کسی نمی رسید.

آخرین فریاد یکی دیگه از اون جوونا که داشت سرعت رسیدن اونا به دختر رو کندتر می کرد دل آسمون رو تکون داد.

و فقط دختر بود که می تونست بقیه رو دلداری بده. عین یه شیرزن ، عین خواهر همزادش، عین مادرش.


این قصه ادامه دارد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 1:56  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

ساتیار امامی

سربند اون چند مصاحبه سال 83 برا صفحات ایرانشهر روزنامه همشهری که با سردبیری پژمان راهبر و مسوولیت دکتر کرمی منتشر می شد ، با ساتیار آشنا شدم. اسمش اون قدر غریبه بود که بلافاصله تو ذهن آدم می موند و البته می تونست شروع خوبی برا یه آشنایی باشه.

بعدها بهتر شناختمش البته از دور. با عکسای خبری ش تو خبرگزاری فارس ، و بعدتر عکس های فیلم "رسم عاشق کشی" خسرو معصومی که اولین عکاسی دیجیتال همزمان با فیلمبرداری تو سینمای ایران بود ( فکر کنم ).

و اون عکس های معروفش از کنسرت سال 85 استاد شجریان و کنسرت های دیگه

بعد تر ها کارهای دیگه ش رو هم می دیدم. حتی عکس های صنعتی و تبلیغاتی ش. و این اواخر هم شاهکاراش از عکاسی تئاتر . کلا ساتیار امامی عکاس فرهنگی و هنری است. یعنی نگاهش بیشتر فرهنگیه و بیشتر با اهالی فرهنگ وادب و هنر حشر و نشر داره.

حتی توی عکس های خبری سیاسی ش هم یک رگه هایی از نگاه های طنز و فرهنگی می شه پیدا کرد.

ساتیار ، اون جوری که من شناختم ، البته دورادور ، خیلی باهوش هم هست البته. به معنی واقعی کلمه.

براش بهترین ها رو آرزو می کنیم. راستی ساتیار بعنی چی؟

وب سایت شخصی ساتیار امامی :  http://satyar.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:20  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

علیرضا شیرازی بازداشت شد : فرق وبلاگ با ...؟

--------------------------------------

سلام ! سلام ! سلام !
عرض شود خذمت شما از امروز در خدمت شما هستيم با مطالب مفيد? واسه ويندوزکاراي حرفه اي و بروبچه هاي خودمون. تا حالا شده يه برنامه نصب کنيد و ويندوزتون به هم بريزه؟ اين جا روش هايي واس خاطر شما مي گيم تا شما بتونيد خيلي آبرومندانه ويندوزتون رو درست کنيد. اگه سيستمتون درست بالا نيومد چي کارش کنيد؟ بازم فورمت؟ بازم سريع بريد سراغ پارتيشن بندي ؟ نه بابا ! صبر کنيد روش هاي ديگه اي هم هه!.

سعي مي کنيم محض خاطر شوما مطالبي بگيم که هم به درد دنياتون بخوره هم به درد دنياتون بخوره! دستوراتي که در همه ويندوزهاي شما سال ها وجود داشته و خودتان خير نداشته ايد . حتي در اين ويندوز ۹۸ که خيليامون فکر مي کنيم زيادي الکيه! ولي همين ۹۸ آره همين ۹۸ الکي خودمون هم از اين دستورا زياد داره تا بتونيد تنظيمات سيستمتون رو حتي به يک ماه گذشته برگردونيد.
از ويندوز ۲۰۰۰ و ايکس پي و غيره هم نيز خواهيم گفت. ايضا

خلاصه اگه گذرتون افتاد و وختشو داشتين سري به اين کلبه ويندوزي حقيرونه بندازيد.
مخلصيم . زت زياد

http://winresource.persianblog.ir/1382/2/6

--------------------------------------------------------

عشق شوری در نهاد ما نهاد                   جان ما در بوته سودا نهاد
گفتگویی در زبان ما فکند                          جستجویی در درون ما نهاد
داستان دلبران آغاز کرد                            آرزویی در دل شیدا نهاد
قصه خوبان به نوعی باز گفت                    آتشی در پیر و در برنا نهاد
عقل مجنون در کف لیلا سپرد                   جان وامق بر لب عذرا نهاد
بهر آشوب دل سوداییان                           خال فتنه بر رخ زیبا نهاد
از پی برگ و نوای بلبان                             رنگ و بویی بر گل رعنا نهاد
فتنه ای انگیخت شوری در فکند                  در سرا و شهر ما چون پا نهاد

سلام به همه !
اولا خیلی خوشحال شدم از راه انداری این بلاگ فا با این طراحی زیبا یی که دارد.
دویما این وبلاگ قراره یه وبلاگ کامپیوتری باشه. کاری به این آغاز شاعرونه مون نداشته باشین.
هر مطلب جالبی که به دستم برسه در زمینه کامپیوتر و رفع مشکلات ویندوز و شبکه و حتی گرافیک کامپیوتر این تو می نویسم.

فعلا!
gholami

http://winresource.blogfa.com/83094.aspx

---------------------------------------------------------------

مطالب بالا اولین نوشته های من تو دنیای وبلاگ نویسی است. اولی مربوط به 7 اردی بهشت سال 1382 در پرشین بلاگ و دومی اولین نوشته من در بلاگفا. یعنی یه جورایی جزو قدیمیای بلاگفا هستیم.

با سروع کار با بلاگفا کم کم اسم مدیر با اخلاق ، با هوش ، حرفه ای و توانمند بلاگفا به گوشمون می رسید. که بعدها موتور جستجوی پارسیک رو هم راه انداخت.

بلاگفا در کنار پرشین بلاگ تونست جای خالی اطلاع رسانی سریع و درست رو توی رسانه های ما پر کنه. وبلاگ نویس ها تونستن حتی جای خالی خدمات صحیح و بی دردسر اینترنتی رو که بایست توسط سازمان های دولتی انجام بشه ، پر کنن.

توی قضیه استفاده از نام جعلی برای خلیج فارس در مجله نشنال جئوگرافی همه دیدیم که وبلاگ نویس های عزیز جلوتر از خیلی از مردم که وبلاگ نویس نبودن و حتی جلوتر از مسوولین و حتی جلوتر از وزارت خارجه فعال شدند و با ساخت اون بمب گوگلی ، علاوه بر اینکه نام همیشگی خلیج فارس رو تثبیت کردند، اسمشون رو در تاریخ اینترنت هم به ثبت رسوندن.

توی شادی ها و غم ها این وبلاگ ها و نویسندگانشون تونستن همپای مردم بیان. البته همه می دونیم که حساب اونایی که سواستفاده کردن جداست. و همه می دونیم مسوول یک سایت قرار نیست در آن واحد محتوای بیش از 100 هزار وبلاگ رو که هر لحظه ممکنه به روز بشه ، بررسی کنه!!

و امروز خبری همه ما رو شوکه کرد. همه ما که توی این سال ها دورادور با برخوردهای حرفه ای ، بی حاشیه و اخلاقی مدیر بلاگفا سروکار داشتیم:

علیرضا شیرازی بازداشت شد.

جان من اون کسی که این حکم رو داده بیارید ببینیم می تونه فقط یه جمله بگه وبلاگ یا اینترنت یعنی چی؟

جوون من اون قاضی رو بیارید ببینیم می دونه فرق وبلاگ با کلید موس چیه؟

نه. خیلی سخت شد ، فرقش با مانیتور چیه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 19:3  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

احساس - 2

خواب دیدم مجسمه می دزدند

اما هر چه خواستم بیدار شوم ، نشد


خیلی ذوق کرده بودم

احساس می کردم یک جورهایی

با شهریار و سعدی و استاد معین

به صورت سببی فامیل شده ام


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:45  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

احساس

گاهی وقت ها

احساس می کنم

مجسمه شده ام.

اما

به این دیوارها و موش ها و گوش ها

نمی شود اعتماد کرد

نه

من مجسمه نیستم

فقط

سرم "سنگینی" می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:38  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

مسافر

یکی مُرد.

بردنش جهنم. 

ولی

هی پشت سرش نگاه می کرد

ببینه هنوز هم

مادرش

پشت سرش آب می ریزه؟



+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:25  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

خدایا دست هر چه پونز است از سر نقشه های ما کوتاه بفرما

هیچ گاه از رفتن به یک شهر ، آن هم یک شهر ایرانی با مردمی دوست داشتنی - این قدر ناراحت نشده بودم. جوری که می خواستم هر چه زودتر اونجا رو ترک کنیم!

شرکت پخش فرآورده های نفتی هر سال بازدیدهای نوروزی داشت که در این بازدیدها تقریبا به تمام جایگاه های کشور جایگاه های خارج از شهر سرکشی می شد. بازدیدهایی با نام گلگشت نوروزی.

اما از نوروز پارسال به جای بازدید در ایام نوروز این بازدیدها کمی زودتر انجام شد، یعنی اسفندماه. تا اگر مشکلاتی در جایگاه های سوخت وجود دارد ، تا قبل از شروع تعطیلات و ورود مهمانان نوروزی به شهرها مرتفع شود. وضعیت عمومی جایگاه ها ، مخازن ، دفاتر موجودی ، پمپ ها ، تمیزی و کامل بودن نمازخانه ها ، حتی نظافت سرویس های بهداشتی ، لباس و کفش و سر و وضع کارگران جایگاه و خیلی چیزهای دیگه بازدید می شه تا هم به مسوول منطقه هم به مدیریت و مدیرعامل گزارش بشه.

اسفند سال 87 یعنی پیش از آغاز نوروز سال گذشته ، به اتفاق یکی از همکارانمون که از ستاد اومده بودن راهی جاده ها و شهرهای استان خوزستان شدیم و ...

به خرم شهر رسیدیم.

داشت گریه م می گرفت. بعضی جاها رو نگاه می کردی ، انگار همین دیروز جنگ تموم شده بود. ساختمان های نیمه کاره. خانه های خراب. دیوارهایی که به راحتی آثار خمپاره و بمبارون روش دیده می شد. خیابان ها درب و داغون. البته اون مسیری که به سمت پل معروف شهر بود قشنگ بود و تازه ساز. بعضی جاهای دیگه هم کار شده بود.

اما چی؟ هر جا رو نگاه می کردی اصلا قابل باور نبود که بیش از بیست سال از جنگ گذشته! هر چی هی حساب می کردم می دیدم نه ! درسته ، 67 از 87 کم بشه می شه بیست سال.

واقعا جای تاسف داشت/ داره. و فکر می کنم هیچ توجیهی نمی تونه جای این تاسف های پی در پی رو بگیره.

هر سال ، سوم خرداد پیروزی بزرگ ملت ایران رو جشن می گیریم و همه به این جمله حضرت امام تاکید می کنیم که :

"خرمشهر را خدا آزاد کرد"

اما

قرار نیست که دیگه خدا هم خرمشهر رو آباد کنه.


خوش به حال شهید بهروز مرادی که نیست ببینه اون شهر 36 میلیونی الان شده 72 میلیون ،

اما حتی یک لیوان آب نوشیدنی سالم تو این شهر نیست که از این جمعیت میلیونی پذیرایی کنه.


خدایا به ما نقشه هایی عطا فرما بی پونز ، که تمام نقاط آن برای مسوولین این ممکلت چون تمام مناطق پایتخت روشن باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:21  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

برج های بی خاصیت

اصل این شعر به عربی سروده شد یعنی با تفکر عربی. به همین خاطر در برگردان فارسی آن در موادی،  واژها ، بار معنایی را که در زبان اصلی دارند از دست داده اند.

 لینک به شعر اصلی به زبان عربی :

 بروج عقیم - ( قلنی! یا مولود جارتنا! )

***

بگو! چگونه سخن بگویم

 

با شیخ هایی که ارتششان زنان هستند

 

و افتخارشان درازی آلت هایشان.

 

 

لذتشان رقص شمشیر با کفار است

و بهترین مرگ را زیر سایه شمشیرها آرزو می کنند -1

و تمام تلاششان بخشیدن گنجینه های نفتی

به مهمانان و حاضرین مجالس رقاصی است

 

بالاترین اعمالشان نزد خداوند

بالابردن بلندتریم برج های عالم است

و بزرگترین نخل های سنگی و خاکی

در جزیره های مصنوعی

 

برج هایی بی خاصیت

که نه برای دفع  دِین ها قابل اطمینانند

و نه برای پرداخت بدهکاری ها مناسب

 

نخل های سنگی زمینی

که از دوردست های فضا قابل رویت است

و در نگاه ماه و ابر قابل مشاهده

اما
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:52  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

تکنیک رایانه

به تازگی خواهر زاده عزیزم - بهزاد - خدمات کامپیوتری خود را در شهرک افتتاح کرده با نام تکنیک رایانه.

از این به بعد هرگونه مشکل نرم افزاری کامپیوتری داشتید می تونید به تکنیک رایانه مراجعه کنید.


با این حساب شمار مراکز خدمات کامپیوتری شهرک به چهار مرکز می رسد. خدمات کامپیوتری تندیس رایانه ، خدمات فنی مهندسی قاسمی راد ، کافی نت سوشیانت ، و تکنیک رایانه. البته یه زمانی مرکز بازی های رایانه ای هم داشتیم که نمی دونم الان هست یا نه؟

یه چند تایی هم خدمات موبایل داریم البته.

اولین کامپیوتر خانگی در مرداد ماه سال 1375 وارد شهرک شد . یک سیستم 486 دی ایکس 4 با 4 مگابایت RAM , و 850 مگابایت ظرفیت هارد دیسک ، 512 کیلوبایت حافظه کارت گرافیک.

دومین کامپیوتر تقریبا به فاصله یک سال توسط علی سبزعلی پور خریداری شد. اولین نسل پنتیوم. با کارت های صدای opti 931 , چقدر هم حال کردیم وقتی برای اولین بار تونستیم صدامون رو دیجیتالی ضبط کنیم.

بعد از اون بود که سرعت ورود انواع کامپیوتر به شهرک بیشتر شد و با افتتاح مرکز خدمات کامپیوتری تندیس و تلاش های (!) سعید تندیس و حبیب پورظفر تقریبا همه خانواده کامپیوتر دار شدند. از حدود 7 سال پیش هم که اولین لپ تاپ ها خریداری شد ، تا کنون علاوه بر کامپیوترهای رومیزی لپ تاپ هم علاقمندان خودش را پیدا کرده و در بعضی خانه های شاید 2-3 نوع کامپیوتر و لپ تاپ می توانی پیدا کنی.

به هر حال شهرک شهید محمد منتظری دزفول که انگار خاکش مدیر خیز و دانش پرور است دارد به پیشرفت های تکنولوزیک خودش ادامه می دهد.

شاید این بحث بهانه ای شد برای معرفی بعضی از بچه های موفق شهرک. بحثی که ما توی ایران بلد نیستیم یا نمی خواهیم یا نمی توانیم درست انجامش بدهیم. اما انشاءالله فرصتی بود آن را در همین سایت عملی خواهیم کرد. نمونه هایی از فرزندان شهرک که در حال حاضر از مدیران ارشد استانی هستند و بچه هایی که در فضاهای علمی و آموزشی فعالیت دارند یا در بخش های صنعتی و یا فعالین بخش اینترنتی ، کامپیوتری و فناوری اطلاعات

شما هم اگر پیشنهادی داشتید ، استقبال می کنیم.

بی قضا
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:16  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

بروج عقیم


قلنی!

کیف اتکلم الشیوخ

الذین جیوشهم النساء

و فخرهم طول الجهاز


حظهم ترقص السیف مع الکفار
و یطمحون خیر الموت تحت ظلال السیوف

جهدهم السخاء خزائن النفط ألی ضیوفهم
و الحاضرین حفلتهم الراقصه

و أفضل اعمالهم عند الله
اقامة أطول بروج العالم

و أکبر نخیل المرح

فی الجزائر المشعوذة


بروج عقیم

لا موثوق لدفع الدیون

و لا مطلوب لأسقاط القروض


نخیل المرح الأرضی

مرئی من دائرات الفضاء

معین فی نظرة القمر و العماء

و لکن

لا موثوق لدفع الدیون

و لا مطلوب لأسقاط القروض


فی حین

هولاء الشیوخ الذکی

یستجدون الفخر و الفخامة
یستجدون العزة و الکرامة
من حاضرین حفلتهم الراقصه
و صارخون خزائنهم الناقصه



و هنا المرح
للتحصیل علاقات المفقودة

هولاء الشیوخ الشایک

یستمسکون بالکلمات الخرافیة!

و علامات السیاسیة!



قلنی! یا مولود جارتنا!

کیف اتکلم الشیوخ

الذین جیوشهم النساء

و فخرهم طول الجهاز

فی حین

الأشجار فی شوارعنا

أقدم من شیخوخة عمارتهم

و اللعبات فی بیوتنا

أقدم من لعبة امارتهم




----------
اسماعیل غلامی حاجی آبادی 30 Aprill 2010

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 20:47  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

حکایت آن کاست سفید استخوانی


تابستان 65 یا 66 بود. گاهی وقت ها با پدرم به مزرعه می رفتم. با جزئیات دقیق یادم هست روزی که با یک وانت مزدای 1000 سبز رنگ من و بابام و داداشم رفتیم دنبال پسر عموم محمدحسین که با هم بریم مزرعه . بادمجان و گوجه فرنگی کاشته بودیم در زمین هایی نزدیک بیشه حمید آباد ، تقریبا 6 کیلومتری شوش دانیال

اساسا من در ماشین بودن بدون حضور موسیقی برایم خیلی سخت است. اگر هم نباشد خودم می خوانم یا یه جوری جای آن را پر می کنم. اون موقع ها دقیقا یادم هست قیمت یک کاست 60 تومن بود و البته تا مدت ها همین 60 تومن باقی ماند و بعدش شد 100 و 120 ، یک باره سال 73 شد 300 و 350. به این نشان که دو آلبوم "شمس الضحی" و "ای عاشقان"حسام الدین سراج را سال 73 از مشهد جمعا به قیمت 700 تومان خریدم.

شاید این علاقه ارثی باشد. چون پدر ( دام ظله العالی ) هم علاقه بسیار زیادی به موسیقی دارند به ویژه موسیقی محلی. هنوز هم گاهی وقت ها هم که فرصتی دست می دهدمن نی می زنم و ایشان می خوانند. یک بار هم به صورت کمی جدی تر چند دقیقه ای ضبط کردیم که البته کاستش یا حسین شد و معلوم نیست پیش کی موند. از علاقه ایشون همین بس که شبی یک ترانه شیرازی از تلویزیون پخش شد و فردای آن روز آنقدر گشتند و بدون دونستن نام خواننده یا اهنگساز تونستن پیداش کنند. آلبومی بود با آهنگسازی و تکنوازی استاد محمدعلی میرکیانی.

اما اون روز صدایی از "پخش" ماشین مزدا 1000 سبز رنگ ما به گوش می رسید که هنوز هم در گوشم زنگ می زند. بعد از آن بارها و بارها آن را شنیدم. گوش دادم و لذت بردم. جالب است که بارها و بارها به شکل های مختلف این آلبوم را خریداری کردم و هربار پیش کسی ماند. اولین سی دی موسیقی که بعد از خرید "سی دی درایو" برای کامپیوتر 486 دی ایکس 4 خودم ، در سال 75 گوش دادم هم همین آلبوم بود. کاست این آلبوم که آن روز گوش می دادیم از آن کاست های استخوانی سفید رنگ بود که نسبت به کاست های معمولی اون وسطش باریک تر بود . یعنی وقتی می خواستی ببینی چقدر از نوار جلو رفته و چقدر دارد خیلی باید دقت می کردی یا باید کاست را جلوی نور قرار می دادی

کلا از این نوع کاست های استخوانی سفید رنگ ، دو تا داشتیم ، یکی که همین موضوع داستان ماست و اون یکی هم که آهنگران بود و بعد ها ( سال 68 ) مراسم تشییع جضرت امام را به صورت صوتی از همان برنامه زنده تلویزیون ضبط کردیم

اون کاست سفید رنگ استخوانی توی ضبط ماشین بود و ما به راه افتاده بودیم. از خانه تا صحرا ( مزرعه ) خوب چند کیلومتری فاصله بود و فرصت خوبی بود برای گوش دادن...

... و صدایی به گوش می رسید که می گفت "مو به دیر و تو به دیر کُه وسته میونه / مر خدا طاقت بده دل هر دومونه" ( برگردان فارسی : من در اینجا و تو در آنجا از هم دور افتاده ایم و کوه بین ما افتاده است . مگر خدا به دل هر دوی ما طاقت بدهد )صدایی بسیار دلنشین که هر قدر گوش می دادی و هر قدر هم گوش بدهی سیر نمی شوی

و آن صدا می گفت :" مم حسینه مکشین " ( محمد حسین را نکشید. گریزی به یک واقعه تاریخی در ایل بختیاری که هنوز واقعیت ماجرا را نمی دانم ) و نکته جالب که چون پسر عموم اسمش محمد حسین بود به این جا که می رسید همه می خندیدیم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 18:35  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

... و من سی ساله شدم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 22:11  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

انگولک به خبرها!

انگولک به خبرها*


معمولا بعد از خوندن خبرها یا نوشته های سایت ها و وبلاگ ها اگه یادداشتم بیاد می نویسم. هرچند مختصر اما به راحتی رد نمی شم.

البته بعضی سایت ها آدمو هی قلقلک می دن واسه یادداشت نوشتن. تو سایت های ایرانی که هیچ سایتی به اندازه تابناک یادداشت برا خبرهاش نداره. اصلا یه جوری شده انگار همه عادت کردن واسه تابناک یادداشت بدن. البته چون نسبتا همه نوع نظری رو منتشر می کنه.

در حالی که بعضی خبرگزاری ها از جمله فارس ، سایت های دیگه ی خبری و سایت های روزنامه ها هم پایین مطالبشون یادداشت دارن اما معلوم نیست چرا کسی یادداشت نمی ذاره. یا اینکه منتشر نمی شه و اصطلاحا فرمالیته س.

فکری شدم یادداشت هایی رو که برا خبرها و نوشته های سایت ها می نویسم رو جمع کنم بیارم تو همین وبلاگ. حتی اونایی که منتشر نشده یا نمی شه.

من کلا عادت ندارم هیچ کاغذی رو دور بندازم. که معضلی شده واسه خانواده تو همه این سال ها . ,ولی خب خیلی خوب باهاش کنار اومدن. حتی چرکنویس های دوره راهنماییم رو هم دارم. به هر حال یا باید بپوسه یا تجزیه بشوه و به طبیعت برگرده ، وگرنه کسی هیچ کاغذی رو نمی ندازه دور و خودم هم که... فقط گاهی وقتا داداشم ( حاج علی ) اگه یه وقتی سر برسه و ببینه همه نشستن در مورد دورانداختن یا نینداختن کاغذی بحث می کنن، سریع خیال همه رو راحت می کنه و به غائله خاتمه می ده!

ایضا بعضی یادداشت های فیس بوکی هم واسه انتشار جداگانه ارزش دارن!

الغرض این بخش رو سر بزنید. به نوعی این نوشته ها هم حکم همون کاغذا رو دارن. دلم نمی خواد از دست بره و سعی می کنم یه جوری تو تاریخ ثبت بشه.

زیاده عرضی نیست.

--------------

* با اقتباس از عنوان ستون ثابت هفته نامه گل آقا با عنوان "انگولک به جراید"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 21:57  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

افتتاح بزرگترین کارخانه تولید "گـُندله" خاورمیانه بر هموطنان عزیز به ویژه جوانان "گـُـندامند" مبارک باد.

به امید سرافرازی همه گـُندله های ایرانی.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 21:14  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

خوش آمدی عزیز

سلام

نمی دونم چند ساله که داری این راه رو می ری و میای. از خستگی که نمی شه باهات حرف زد. آخه شما و خستگی؟!

خیلی دوس دارم بدونم از کی راه میفتی که این روزا می رسی؟ چند نفر آدم داری؟ آخه این همه خوبی ، مگه می شه؟ درختا باهات نسبت فامیلی دارن ، پرنده ها می پرستنت ، گل ها عاشقتن ، زمین دل تو دلش نیست تا بیای! رودخونه ها چششون به راهته!

فقط ماهاییم که بی خیالیم !

هر چی که زور می زنی ما هم مث درختا و پرنده ها ، ما هم مث زمینا و رودخونه ها ، ما هم مث حیوونا یه کم شعورمون بره بالا ، باز نمی شه!

خودتو خسته نکن ، ما اینیم . این جوریا آدم نمی شیم.

ولی تو رو جون همه بهار نارنجا ، تو رو جون جنگلا ، تو رو جون مادر بنفشه ها ، تو رو ارواح خاک بابونه ها ، تو رو سر جد پرستوها ، یه وقت از پیشم نری ! دق می کنم.

فصل خوب و خوش هرچی خوبیه! از پیشم نرو!

بهار جان ! بیا که بمونی!


قربانت.

الف. شوپلیشک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 1:24  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

به رقص آمده بودی چو ذره ای در نور


شهادت هنوز هم گل می چیند

همین الان با تماسی که با ایران داشتم متوجه شدم "احمد سالاری" خواهر زاده برادر عزیز "غلامرضا ماندنی" که هر جا اسمی از تخریب و خنثی سازی میدان مین تو کشور می شه ایشون حضور داره ،در منطقه کوشک پس از عملیات خنثی سازی یک مین ضد تانک با انفجار مین دیگری که در همان محدوده بوده به "درجه رفیع "شهادت رسیدن.

شهید احمد سالاری به همراه گروه خنثی سازی برای پاکسازی مناطق جنگی به منظور استقبال از مهمانان نورزوی و راهیان نور به منطقه رفته بود.

خود آقای ماندنی هم هم زمان تو شلمچه مشغول خنثی سازی بوده.

شهادت این جوان رشید و شجاع را به خانواده ایشان ، دو تا فرزند خردسالش ، مردم شهرک عدالت ،حاج آقا ملک محمدی و هم تیمیای این برادر عزیز تسلیت عرض می نماییم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 0:20  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

شعیبیه!

سلام. یه سلام ویژه به گرمی اون هوای داغی که وقتی از کنار مزارع نیشکر رد می شی صورتتو نوازش که نه ... حسابی داغ و برشته می کنه. سلام به شعیبیه! سلام به کارمندای واحد تجهیزات شرکت توسعه نیشکر امام خمینی.

سلام به ساکنین شهرک دانیال!

فعلا این سلام رو داشته باشین تا بعد!

یه سلام اختصاصی هم به برادر عزیز خودم "حمید آقا" که خیلی از پیشرفت های هنری مو مدیون تشویق های مداوم او هستم. یه تشکر به خاطر اون هفته نامه های سروش که برام می خرید . موقعی که هنوز ۲۵ تومن بود. به خاطر یاددادن اسم آهنگ ساز سریال امیرکبیر : "کامبیز روشن روان"

و ... به خاطر خیلی چیزای دیگه. فرصت باشه بعدا بیشتر خواهم گفت.

فعلا زت زیاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 1:2  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

طراحی جدید

این هم یه طرح جدید. اره دیگه اگه خودمون خودمونو تحویل نگیریم پس کی می خواد بگیره!

عکس ها از : سعید نعمتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 21:48  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

داش رضا

وبلاگ داش رضا هم داره را میفته! سر بزنید!

 رضا غلامي حاجي آبادي داش رضا

تكنولوژي صنايع - گچساران

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 11:55  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

اولین پیام!

برا اولین بار همین الان از برادر بسیار عزیزم - رضا - یه پیام دریافت کردم. یک کامنت که برای وبلاگ " جورزلیک " نوشته بود. واقعا خوشحال شدم.

گچساران درس می خونه . تکنولوژی صنایع . البته خودش با حسین . این حسین از اون بچه های خوب و دوست داشتنی که با داش رضا از اول دبستان با هم بودن. برا همشون آرزوی توفیق دارم...

اما سرنخور تیپی هان!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:9  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |