شیخ – غفر الله ذنوبه – در راهی می رفت، سر در جیب تفکر فروبرده.

. مریدان خود را به وی رسانیده که:

  • شیخ را چاکران فراوانند، در خدمتگزاری حاضریم اگر فرمایید.

شیخ سری به افسوس تکان داده ، راه در پیش گرفته و رفته ، تا جایی که مریدی – تغار شکسته ماست در دست – پنج انگشت  ارادت به سینه چسبانده و گفته:

  • یا شخنا الاکبر! از ما چه خبط و خطا سرزده که به گوشه چشم نمی ارزیم. بفرما تا خدمتی کنیم ، سزاوار بزرگای وجودتان.

شیخ – کفر الله سیئاته – آه جگرسوز از سینه پردرد به آسمان دمیده و لبان مبارک به چیزی شبه ذکر جنبانده و سرخر را کج کرده به کوچه علی چپ.

چشم مریدان به همدیگر از شدت شگفتی قفل شده و توان سخن از ایشان گرفته، که ناگاه مریدی سینه مالان خود را به شیخ  رسانیده مگر سبب رقت قلب گشته و پاسخی از دهان شیخ شنفته تا مرهم خارخار مریدان گردد:

شیخ در ضد نور نگاه مریدِ سینه چاک ، دست به زیر عبا برده ، ابریق مسی نشان داده و فرموده:

می ری یا بزنم چلاقت کنم نادان! یه دس به آب هم نمی تونیم بریم بی اذن شما؟

 

موضوع : یادداشت ها

Comments are closed.

تبلیغات