تبليغاتX
و یکی گفت ...

و یکی گفت ...

... و یکی گفت : راهی را برویم که حتما برسیم

خاطرات مترو

سلام.

يک فراخوان ويژه

از تمام دوستان عزيز ، همکاران ، همشهريا و همه اهالي محل ، کسبه ، بازرايان ، اداري ها ، شخصي ها ، وزراي دولت ، نمايندگان مجلس ، دانش آموزا ، دانشجوها ، اساتيد ، شاغلين ، بي کارا ، مسوولين ، شهرداران ، متوليان امر ، پولدارها ، بي پولا ، خانم ها ، آقايان ، رئيس محترم جمهوري ، روساي محترم سه قوه ، رئيس ف دبير و اعضاي مجمع تشخيص مصلحت نظام ، نامزدهاي شوراهاي اسلامي شهر و روستا ، نامزدها مجلس خبرگان رهبري ، اعضاي محترم شوراي نظارت ، فقها و حقوقدانان شوراي نگهبان ، کارمندان محترم ، کارگران عزيز ، کارفرمايان و پيمانکاران بخش خصوصي ، از همه و همهو همه کساني که از مترو استفاده مي کنند دعوت به عمل مي آيد خاطرات خود را در رابطه با مترو براي ما به آدرس زير ارسال کنند.
ضمنا به قيد قرعه جوايزي به شرکت کنندگان اهدا خواهد شد.

خاطرات خوب و بد شما در مورد مترو

هر خاطره اي که جالب و جذاب و خواندني باشه . چه شاد چه غم انگيز

بهترين خاطره ها چاپ خواهد شد. حالا کجا و چطوري ، باشه به زودي خواهم گفت. ولي مطمئن باشيد که چاپ مي شه.

يا علي مدد
gholami_haji@yahoo.com

ضمنا مي تونين خاطرات خودتونو در قسمت نظرات همين وبلاگ هم بنويسيد.
منتظرم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:23  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

دوست جديد

سلام
مطلبی که در ادامه می خونید متن یک انشاست از قلم یک دوست جدید و عزیز به نام محمد احمدی پسر همکار عزیزم آقای اسماعیل احمدی که تو اداره کل سوختگیری هواپیمایی کشور با هم همکاریم. معلم آقا محمد ، سر کلاس ازشون خواسته که با موضوع " فلسطین" یک انشا بنویسن. محمد هم سر کلاس اینو نوشته و به معلم داده. منم از دست آقای احمدی گرفتمش تا تو وبلاگ بیارمش. راستی محمد عزیز کلاس چهارم ابتداییه. براش آرزوی موفقیت داریم:

برادر کوچکم
سلام ، سلامی به اندازه ی دریاهای کشورم و به بلندی کوه های وطنم.
برادرم دیشب با برادرانت فریاد زدم ، همگام با شما دویدم . لحظه به لحظه با شما سنگ پرتاب کردم ، تیر خوردم و داغیِ خون را حس کردم.
همراه با مادرت گریستم . آری دیشب در تلویزیون دیدم که بر شما چه گذشت. ماردم می گوید : خدا خانه ی ظلم را خراب کند و من هم می گویم : آمین.
در لحظاتی که من همراه خانواده ام در محیطی گرم ، شام می خوردم صدای غرش تانک ها و بمباران هواپیماها به گوش تو می رسید. من می خندیدم و تو گریه می کردی. پدرم مرا بوسید و انگشتان دردناک پدر تو در هم پیچیده می شد . گریه های مادرت در آن لحظه که در اوج خوشحالی بودیم ما را از خود بیزار کرد.
بر تمام ظالمان زمانه در همه جای دنیا لعنت فرستادیم.

به امید روزی که بمباران به گلباران تبدیل شوند و در صلح و دوستی باشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 8:35  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |