آتشکده فارس خاموش شد و آتش شوق موحدان شعله ور ،
طاق کسرا فرو ريخت و طاق ابروانت محراب تسبيح و سجود عارفان شد ،
و بر ويرانه هاي جهل ، عمارت ايمان از نو بناشد ،
آن گاه که اولين نفست در اين دنيا چون رايحه ربيع جاري شد.
چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته که پيوست تازه شد جانش
اي مرد سبزپوش ! ابَرمرد تاريخ ! اي روح راستي ! اي حضرت نور!
اي پدر صبر! آن روز که خاکستر جاهليت از ديوار تعصب با دستان زني يهودي بر وجود شعله پرورت ريخت ، آن گاه که سنگ ريزه هاي گور بت هاي شکسته ، از منجنيق دست پدران الحاد به کوه صبر تو رسيد ، زبانت به نفرين خلق آشنا نشد. يا رحمه للعالمين!
هيچ گاه نخواستي که شکوه دشمنانت را با خدا نجواکني ، هيچ گاه دل دريايي ات به جسارت کودکان بي تميزآل ابافتنه آشفته نشد.
اي اسوه انسان! اي نام تو زيباترين واژه خلقت! نام تو که گناه آدم را به لياقت بخشايش رساند ، هنوز هم پس از قرن ها زيباترين گلواژه بهشتي است بر لبان خلق. نام تو را از مردمان بردارند ،نيمي بي نام و نشان مي شوند. اي نامت نام خدا! اي نشاني توحيد!
بريده باد دستي که به بيعت تو برنخاست و به بدعت گستاخ شد!
بريده باد دستي که دست رحمت حق را از آستين تو - چون خورشيد – برآمده ديد و سياه و لرزان – چون دست سارقان – در جيب رسواکننده ترس فروشد ، و باز دستان گشوده رحمت تو را نديده انگاشت.
"تبت يدا ابي لهب و تب"
اي ستوده ! يا محمد! پس از سال ها بازهمان دستان جسارت - که برخي شان هنوز هم سلامتشان مديون نگاه عطوفت توست - رونمايي مي کنند و بر صفحه سياهي هاي پيشين خويش لکه ننگ مي فزايند.
اي خورشيد مشرقي! تمام هستي مي داند که شعله نامت با وزش بادهاي بي جان غرب به خاموشي نمي گرايد ، که ، آتش شوق را در جان هاي عاشقت سوزنده تر و شمشير صبور جهاد را برنده تر مي کند.
مولاي آب و آتش و خاک ! اي رسول رهايي ! امروز تفاله هاي نشخوارشده در دهان فتنه تاريخ ، بار ديگر با نام مقدس آزادي که حاصل مزرعه سبز نبوت توست ، به خيال باطل خود ،تشت همان زن يهودي را از خاکستر کشته ها و ناکشته هاي خود پرکرده اند تا وجود مقدس نام تو را گستاخانه بيازارند ، اما زمزمه ترجيع وار نام جاويد تو هر روز و شب و هر لحظه بر لبان پيروان صلح و اصلاح بشريت ، فزون تر می شود و روز فروافتادن تشت رسوايي خونخواهان ابليس نزديک تر.
کتاب، معجزه جاويد توست و قلم، واژه مقدسي که خداي تو به آن و آن چه که مي نگارد قسم يادکرده است.
بنگر که کاتبان دروغين با قلم هاي ساختگي که ننگ نام قلم است چه مي نگارند؟ آن چه که با آن مي نگارند قلم نيست، آلتي ساخته شده دست شيطان که فريبنده در پس نام نيکوي قلم پنهان شده.
کلامشان از کلمه تهي است. که کلمه مقدس تر از آن است که از دهان شياطين جاري شود. کلامشان چون صوت خران ماده است در حسرت جفت ! و به مقياس همان ذلت ، گوش خراش.
اي زيباترين نقش کارگاه هستي! مخواه که پس مانده هاي ابوجهل و فرزندان نامشروع بي ديني و نيرنگ ، اين چنين حرمت حريم رسالتت را با دهان نجس ، بشکنند.
اي همه پاکي !اي پاکترين واژه ! اي روح کلمه ! تو را از واژه بگيرند ، از معنا تهي مي شود. ناپاکي از تو و خاندانت دور است. مخواه که به زبان فريب ، زينت نامت را باغبار ناداني بپوشانند.
آه ! اي کاش اين بار دستانت را براي دعا به سوي آسمان استجابت نزديک نکني. اي کاش اين بار آن لبان گهرريز را براي سعادت اشقيا به مهر بوسه هاي دعا خاتم نزني!
...اما ... مي دانم... تو آنقدر بزرگي که باز هم چون هميشه از جهالت خلق اشک مي ريزي و باز براي سعادت اشقيا دعا مي کني! تو مصلح بزرگ قروني ، صلاح کار با تو!
... کاش مي دانستم براي من چگونه دعا مي کني!
25/11/84 اسماعيل غلامي حاجي آبادي