تبليغاتX
و یکی گفت ...

و یکی گفت ...

... و یکی گفت : راهی را برویم که حتما برسیم

غلغله است ،هل بده و لگد كن!

( این نوشته در تاریخ ۲۱/۵/۸۳ در روزنامه همشهری به قلم شوپلیشک به چاپ رسید!)

لینک به مطلب چاپ شده در همشهری 21/5/1383

همان طور كه مي دانيم مترو چيز خوبي است براي جابه جايي تعداد زيادي از آدم ها در شهرهاي بزرگ. اما مثل هر چيز ديگر مترو هم براي خودش آدابي دارد: آداب بليت خريدن، آداب انتظار، آداب سوار شدن، آداب پياده شدن، آداب پله برقي و ... آداب ادب.
محض اطلاع نكاتي رو عرض مي كنم. لطفا قبل از استفاده از اين نكات به كلاس خود توجه كرده و بر اساس آن عمل كنيد در غير اين صورت مسووليت عواقب بعدي به عهده شخص خاطي است. گفته باشم!


High class

يك لباس اتوكشيده همراه با بوي خوش عطر و ادكلن، موها شونه زده، موبايلتون به گردنتون آويزون و هندزفري هم تو گوشتون. يك كيف شيك در دست راستتون، دست چپ هم در جيب چپ، يك عينك ۶۰ هزار تومني (اين مورد با ميزان دريافتي آخر برج شما هيچ ارتباطي نداره چون كلاس خيلي بالاس!) وارد ايستگاه مي شويد.
پله ها رو به آرامي حركت ابر طي مي كنيد. از دستگاه روزنامه پخش كن يك روزنامه مي گيريد. فعلا «تنها انتخاب همشهري» است، به تيترها نگاهي مي اندازيد و روزنامه رو از لاي كيفتون رد مي كنيد. از اين به بعد رو اجازه بديد ما بگيم:
كارت بليت اعتباري رو از جيب چپتون در بياريد. از گيت ورودي عبور كنيد. يه خسته نباشيد هم به آقاي متصدي عبور مردم بگيد (البته اين مورد بيشتر وسطاي روز جواب مي ده). به تابلوهاي راهنما نگاه كنيد. با آرامش از پله برقي پايين بريد. از راه رفتن و دويدن روي پله برقي هم كه جدا خودداري كرده و مي كنيد. از اون يكي جيبتون ليست ساعت حركت قطارها رو دربياريد. منتظر رسيدن قطار مي شيد. در حالي كه عينكتون رو بالا داده ايد سرمقاله روزنامه رو بخونيد. ملت دارن از سر و كول هم بالا مي رن. هر كي داره تلاش مي كنه تا خودشو به جلو بكشونه تا موقع رسيدن قطار سريع خودشو بندازه تو. شما اهميت ندهيد. مثل يك آدم با شخصيت آرامش خودتون رو حفظ كنيد. از خط قرمز لبه سكو عبور نكنيد (البته به جز ايستگاه صادقيه چون خط قرمز يكي دو متري با لبه سكو فاصله داره!). دو واگن اول قطار هم كه واسه خانم هاي محترمه. متناسب با سرو وضعتون... نه، ببخشيد با جنسيتتون واگن مورد نظر رو انتخاب كنيد.
حدود ۲۰ نفر جلوتر از شما با تمام قوا آماده اند تا بلافاصله بعد از رسيدن قطار عمليات آزادسازي رو اجرا كنن. به ساعتتون يه نيگا بندازيد. الان بايد قطار برسه و طبق معمول خيلي دقيق مي رسه. قطار توقف مي  كنه. يه لحظه درها باز مي شه و ۱۰۰ تا ۱۵۰ تا آدم شما رو هل مي دن و خودشون رو اون تو جا مي كنن. شما هم كه نمي خوايد شخصيتتون زير سوال بره يا خداي نكرده آشنايي، دوستي، همكاري شما رو ببينه با آرامش مي خوايد وارد واگن بشيد.ولي چه سود كه ديگه كاري از دستتون ساخته نيس.
همين كه داره در بسته مي شه و ملت دارن هل مي دن، يه آدم از اون دور عين ميگ مياد سمت شما و در قطار. اين سامسونت سفت و محكمش هم مي خوره به زانوتون. پاي شما رو هم له مي كنه و با دستش سفت مي كوبه به سينه تون و مي ره تو. (و داره از اين پيروزي بال در مياره!) همزمان با صداي آه گفتن شما و صداي بسته شدن درها از بلندگو يه صدا مي آيد: آقاي محترم لطفا از در(!) قطار فاصله بگيريد. آقا مگه با شما نيستم. يه نفر از اين ماموران مترو نمي دونم از كجا مي آد و هر جوري شده اون آقاي محترم رو با فشار مي چپونه تو واگن. يه نگا به قطار مي ندازي. از همون اول يه لنگ كفش زنونه بندي، ۴تا انگشت با يه انگشتر طلا (آره بيچاره مث اينكه تازه هم عقد كرده...!)، مقدار زيادي موي سر، يك گوش و چندتايي ديگه از اين جور چيزا رو مي بيني كه از لاي درهاي قطار زده بيرون. ماموران قطار همچنان در تلاشند و شما هم كماكان در نگاه!
خب اميدي هست. باز هم بايد حداكثر ۸ دقيقه منتظر باشيد ولي خوبه وقت داريد تا روزنامه بخونيد. قطار دوم مي رسه. يه پيرمرد هم همزمان مي آد و عصا به دست از شما عاجزانه درخواست مي كنه كه: پسرم! من نمي تونم. منو كمك كن تا سوار شوم. پيرشي جوون. آي...ما هم جووني داشتيم... و از اين جورحرفا.
اصلا خم به ابرو نيارين و مثل يك جوون پيردوست دست اونو بگيرين تا سوارش كنين. پس تا الان چي شد؟ كيفتون توي يه دستتون كه روزنامه هم از لاش رد شده، اون دستتون هم كه دست پيرمرد رو گرفته. مي    خوايد سوار شيد كه يه باره ۲۰۰ نفر با هم هجوم مي    آرن و مثل مغول ها مي    ريزن تو واگن، با داد و فرياد. شما مي   مونيد و پيرمرده كه تند و فرز زودتر از شما رفته تو وكيفتون بيرون و خودتون داخل و در هم داره بسته مي  شده. شما هم وسط اين برزخ ماندن و رفتن. (هستم اگر مي  روم، گر نروم نيستم!). به خاطر اهميتي كه براي اسناد و مداركتون و خط اتوي شلوارتون قائليد سريع مي پريد بيرون. خب الان شما اولين نفري هستيد كه بايد سوار بشه و بالاخره سوار مي شين. مثل آدم هاي ديگه سريع خودتون رو به ميله ها آويزون نكنيد. چون توي اون شلوغي اصلا امكان جابه جايي وجود نداره چه برسه به اينكه كسي بيفته ولو بشه و ... مثل آدم هاي بي كلاس تا يه نفر رو ديديد يه سرفه كرد و سري تكون داد شروع نكنيد به انتقاد از زمونه و روزگار و... بذاريد ملت با خيال راحت يه روز رمانتيك و پروانه اي رو شروع بكنن در حين حركت هر اتفاقي افتاد، اگه دست يكي اشتباهي رفت تو گوشتون، نمي دونم يكي داشت پولاي همون جيب چپتون رو مي شمرد، حق نداريد هيچ حرفي رو به زبون بياريد. آرنج يه آدم body building جلو صورتتون رو گرفته و نمي تونيد نفس بكشيد. عوضش يه صورت گنده جلوتونه كه داره مرتب تو صورتتون نفس مي كشه. حتما صبحونه هم كله پاچه اي، چيزي خورده و عجله هم داشته، سريع خودشو رسونده به قطار شهري. از اون ور دستتون كيف رو گرفته كه يهو نيفته زير دست و پا و گم شه. اون يكي دستتون هم كه اصلا نمي دونيد كجاست، كلي بايد بگرديد تا مطمئن شيد خودشه. يه نفر سمت چپتون اين سر صبحي يه آنتن خريده كه مي خواد ببره واسه خونه خواهرش. آخه تو شهرآرا هيچ آنتني جواب نمي ده الا اين آنتن دست ساز. يه آدم بي كلاس ديگه هم كه رو شونه تون خوابش برده. هر ايستگاهي ۵ الي ۳۰ نفري به جمع اضافه مي شه و شما هي فشرده تر مي شيد و دست كم داره به ۱۷ نقطه از بدنتون فشار مي آد. ولي طبق قوانين «هاي كلاس» بودن بايد در اينجا حتي به زور هم كه شده لبخند بزنيد. به تبليغات داخل واگن حتما نگاه بكنيد. هرچي باشه اين همه هزينه رفته بالاي اونا. به ايستگاه مقصد مي رسيد. يه ببخشيد بگيد تا پياده شيد. شلوغي هم كه داره بيداد مي كنه و ملت هم دارن داد مي زنن سر همديگه. يكي برا سوارشدن و خيلي ها برا پياده شدن. دم در نرسيده، در بسته مي شه و هيچ كاري از دستتون ساخته نيست. همون جا باشيد تا ايستگاه بعد پياده بشيد...
از سكوي اون وري يه ايستگاه به عقب برگرديد. اگه تونستيد بخنديد. به تابلوهاي راهنما نگاه كنيد. يك اشانتيون ادكلن از اون خانم دم در بگيريد و خارج بشيد.

كلاسMedium

كمي ديرتان شده. صبحانه نخورده از خونه مي زنيد بيرون. به سمت ايستگاه به سرعت درحركتيد. پله هارو ۲ تا ۳ تا رد مي كنيد تا هرچه سريع تر به بليت فروشي برسيد. يه پونصدي به اون آقاهه مي ديد و ۲ تا بليت مي خواهيد. پول خرد هم نداريد. از پله برقي سريع پايين مي ريد. چند تا پله رو هم رد مي كنيد تا از قطار جا نمونيد. صداي قطار به گوش مي رسه. سرعت رو زياد مي كنيد. جمعيت دارن وول مي خورن تا قطار بياد و سوارشن. قطار مي آد. خودتون رو قاطي ملت مي كنيد. قطار مي آد. در وا مي شه. شما هم با بقيه هل مي ديد و درصورت نياز دستي هم به سينه بغلي تون مي زنيد تا جا برا خودتون وابشه. اينو يكي از دوستان مترويي به من گفت. يادتون باشه اول به عقب هل بديد بعد سريع بپر تو. دو دستي آويزون مي شين به يكي از ميله ها...
- هوووي پامو له كردي!
- چيه مگه!
- آقا ول كنين سر صبحي!
مگه مترو سوارشدن الكيه كه هركي بياد سوارشه و كركري بخونه! البته چون شما تو كلاس Medium هستيد نمي تونيد زياد اين دعواهارو غليظ كنيد. فقط در حدي كه بشه بهش گفت دعوا...تو بحث ها هم حضور فعال داشته باشيد.
يه چندتايي دست و پا له كنيد و فقط ۲ تا لگد به اين و اون و يك مزه پروني. ولي پياده نشيد، تا در قطار خواست بسته شه بپريد بيرون حالش بيشتره. روبه روي عطرفروشي دوسه تا عطر و ادكلن قيمت كنيد و خوب عطرهارو به بدنتون بماليد و بگيد نه خوشم نيومد. ول كنيد بياييد بزنيد بيرون.

بي كلاس 
حداقل يه ساعت بعد از قرار يا شروع كارتون از خواب بيدار مي شيد. صبحانه هم كه طبق معمول بي خيالش.
به دو خودتون رو به ايستگاه مي رسونيد. پله هارو ۵ تا ۵ تا رد مي كنيد و از اون بالا خودتون رو پرت مي كنين پايين. يه بليت از ۶ ماه پيش هم داريد. هرجوري هست اونو به آقاهه غالب مي كنيد و به سمت پله برقي نشونه مي گيريد. شما هم كه عشق پله برقي و اين جور فن آوري ها! به دو كل پله هارو تو ۲ گام مي ريد پايين. احتمالا اين وسط چندتايي رو هم لت و پار مي كنيد. ولي خب شما ديرتون شده!
غلغله است! حسابي قاتي پاتي شده اوضاع. هركي هركيه. ملت ۲۰۰ نفر ۲۰۰ نفر جمع شدن تا قطار بياد و بپرن تو. چند روش عملي براي رفتن به جلو عين آمار مياد جلوتون.
۱- قاطي مردم شدن و هل دادن و اين كاراي اساسي تو كلاس بي كلاسي.
۲- از جلوي مردم و از لبه سكو رفتن و تا محل موردنظر رسيدن.
۳- البته يه كمكي آرتيست بازيه ولي مي ارزه:
خودتون رو مي ندازيد تو گود و عين پهلوونا خطر مرگ رو به جون مي خريد. از روي ريل مي ريد و مي ريد تا يه جاي خالي پيدابشه. بپريد بالا و بشيد اولين نفر. الان تمام شرايط مهياست تا شما سوار قطار كذايي شويد. همين الان تا قبل از اينكه ديربشه فكر كنين اگه قطار اومد شما كجا مي خوايد بشينيد. راست يا چپ؟ اين ور يا اون ور؟
چند بار سرك مي  كشيد تا ببينيد قطار اومده يا نه؟ يادتون نره كه در تمام طول مسير و زماني كه داريد اين كارهارو انجام مي ديد بايد يه ريز حرف بزنيد. چون اين كلاس رو انتخاب كرديد اين كار واجبه. به اين و اون تيكه بپرونيد. مطالب هم دلبخواست. هرچي بخواهيد بگيد آزاده. از ترافيك و جريمه هاي خط ويژه، دربند، دربدري و...
قطار مي آد، ترمزززززز! آره مي دونم صداي ترمزش خيلي گوش خراشه.شما هم كه حساس!
تند و فرز يه صندلي رو نشون كنيد و طبق برنامه تا در واشد خودتون رو بندازيد تو. البته بهتر اينه كه اول دور و بريا رو هل بديد تا راحت تر واردبشيد. فراموش نكنيد اين مرحله رو با داد و هوار عملي كنيد. از در اون وري هم از شانس بد يه بي كلاس ديگه دستتون رو خونده و اون صندلي رو كه شما خواستيد بشينيد، نشون كرده. دو تاتون مي رسيد سريه صندلي و اين اول كار، يه سوژه باقلوا داريد برا دعوا. ولي از اونجايي كه دوتاتون بي كلاس هستيد با هم كنار مي آييد و ۸ تركه مي شينيد. سريع با اون يكي بغل دستي تون طرح دوستي بريزين. هرچي داره از دستش بگيرين و بخونين. اگه انگليسي هم بود كم نيايد و تو غريبي از تكنيك هاي موثر لاف زني و مخ زني كمك بگيريد. يه كلام بگم بساط پسرخاله شدن رو سريع به راه كنيد. آره از بچگي هاتون، از حال و روز روزگار، از بي مهري رفقا، از هر دري سخني.
بحث هاي نيمه تمومتون رو هم اينجا تو جمع با تمام قوا ادامه بديد. خوشبختانه گوش شنوا و آدماي همراه تو اين بحث ها زياده. شما رشته كلام رو بديد دستشون، خودشون همه جوره اوستان. همينطور كه داريد آدامس مي جويد داد بزنيد هفت تير! نبود! يه نفر اون گوشه داره زيادي سر و صدا مي كنه شما هم كه طاقت شنيدن حرف زور، يوخ! مي ريد و بي مقدمه چند تا فحش آبدار حواله مي كنين. شايد هم دست به يقه شدن و پادرميوني بزرگاي مترو و...
- ولم كنيد. حاليش مي كنم كيه؟
اين وسط هم كمي عزت و احترام مي شيد و اين جاش خوبه! ديديد بي كلاس بودن چقدر كيف مي ده.
ايستگاه مقصد. با يه غرش خرس آسا به همه مي فهمونيد كه مي خواهيد پياده بشيد. اين مرحله حساس ترين قسمت كاره. چون اگه اجرا نشه عمليات، ناقص مي مونه. اينايي كه مي گم از لوازم كاره:
لگد كردن حداقل ۵ الي ۸ پا، هل دادن هم كه نمي شه ازش گذشت!  آرنج كوبوندن به سينه ملت.
دركه مي خواست وابشه اول با دستتون در رو بگيريد تا وانشه تا همه جوره قدرتتون رو نشون داده باشيد.
بعد از وا شدن در بپريد بيرون. تابلوهاي راهنما؛ اصلا مگه من خودم چمه؟ خودم يه پا نقشه سيارم. به عطر و ادكلن هم نياز نيست. هرچي عطر و ادكلن بوده از تو قطار به خودتون گرفتين. بياييد بيرون.gholami hajiabadi

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1383ساعت 2:48  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

يك اتفاق غيرمنتظره

توقف در ايستگاه صلواتي(این نوشته در روزنامه همشهری تاریخ 4/6/1383به قلم شوپلیشک چاپ شده است)

يه روز شهريوري و روز آخر هفته كاري. از تاكسي پياده مي  شي:
- آقا ۱۰۰ تومان؟ چه خبره. مگه چقدر شد. دو قدم هم نشد. فوق فوقش بشه ۷۵ تومن.
با هر جون كندني هست يه ۲۵ تومني از راننده مي  گيري و سر رات مي  ندازي تو صندوق صدقات!
هنوز ساعت ۸ نشده.با يه تعارف، از اون تعارف هاي معمول و بي  استفاده ما ايراني ها، وارد اداره مي  شي و همزمان داري كارت حضور و غياب رو از جيبت درمياري ،ولي يه چيزي تو رو متوقف مي  كنه: شلوغي دم راهرو ورودي اداره... يه ميز دم در چيدن، آقايون حراست و غيره هم دور ميز، شريني و شربت تقسيم مي  كنن و همه ريختن سر اين ميز و همين طور كه دارن صبحانه ميل مي  كنن باهم احوالپرسي مي  كنن و تو هم وارد مي  شي. بي  خبر از همه جا يه شيريني برمي داري و يه ليوان شربت.
- قضيه چيه؟! بابا زديد به ولخرجي واسه كارمندا. ايستگاه صلواتي راه انداختيد.
ولي كار، كار كيه نمي  دونم. روابط عمومي كه كمتر از اين كارا مي  كنه. مگه اينكه سميناري، همايشي، چيزي باشه، فرداش مي  بيني كه دهن بعضيا مي  جنبه و مي  فهمي كه خبرايي شده.
نه، شايد كسي نذر و نيازي چيزي داشته يا بچه اش تو كنكور قبول شده يا از مكه اومده. شايد اصلا به خاطر قهرماني حسين رضازاده باشه اين همه سوروسات. ولي متوجه مي   شي هيچ اتفاقي نيفتاده.
اوضاع موقعي عجيب تر مي  شه كه مي  بيني مسوولان بالادستي اداره هم اونجا و برخلاف هميشه خيلي راحت پيش بقيه همكارا دارن شيريني ميل مي  كنن و به هم تبريك مي  گن. فارغ از بحث هاي اضافه كاري و ساير اقلامي كه آقايون بعضي مواقع (تاكيد مي  كنم بعضي مواقع) در نظر نمي  آرن و ما معمولاسر همين قضايا ازشون دلخوريم و فارغ از بحث هاي معمول اداري، سلام مي  كني و يه احوالپرسي و شايد هم زبانم لال خودشيريني. به گرمي جواب مي  شنوي و داري در اوج، بال مي  زني (يا شايد هم بال بال مي  زني).
از يكي از همكارا مي  خواهي بپرسي كه چيه؟ چه خبره؟ ولي بعد... خب حتما يه اتفاقي افتاده ديگه.
ول كن! و بعد فكر مي    كني كه: بابا بذار كارتمو بزنم. كيفمو تو اتاق بذارم و فكر بدبختي خودم باشم. آخرش خبردار مي    شم. آره بهتره. الان شروع كنه به حرف زدن خدا مي   دونه كي تموم شه «ريز برنامه هاي امروز رو ديشب، همسر گرامي توي جيب مبارك گذاشتن! ۱- صبح، رفتن به بانك برا پرداخت قبض تلفن (عجب اشتباهي كردم به اين بچه قول كامپيوتر دادم. حالا بكش، ماهي ۵۰ تومن بايد قبض اينترنت بازي آقا روبدي) قبض برق، قسط كولر و يخچال و يه چيزي هم واسه خرجي اين دو روز تعطيلي آخر هفته و ساير خرج هاي روزمره. به احتمال خيلي قوي حداقل يك قبض جريمه هم داريد كه بايد پرداخت كنيد.
۲- رفتن به خيابان طالقاني، سر قرني، داروخانه تك نسخه اي هلال احمر، يه دارو بايد بگيرم برا اين بچه، اين چندروزه خيلي ناراحتشم. تازه كاراي بيمه ش هم همه  مونده.
۳- پرس و جو از بچه هاي همكار براي پيدا كردن يه مدرسه خوب تو اين منطقه اي كه تازه اسباب كشي كرديم و رفتيم.
۴- يه سري خرت و پرت هم مال خونه قبلي هم چون تو ماشين جا نمي  شد، نتونستيم اون هفته اي بياريم، يه زنگ هم بايد بزنم پيك بياد با هم بريم جابه جا شون كنيم. چون امروز ديگه بايد كليد رو تحويل صاحبخونه خونه قبلي بدم.
۵- يادم نره، آخر سر اون ليست مخصوص رو هم بايد تهيه كنم. اون سياهه معروف كه توجيب خيلي از همكارا معمولا هست. از ميوه و برنج و روغن و سيب زميني گرفته تا مايع ظرفشويي و اسكاچ و سه، چهار تا كارت اينترنت پرسرعت. دماغ گير واسه اين پسره كه امسال داره مي  ره استخر.
البته اين استخر ايشون به اضافه اون كلاس زبان و كامپيوتر و غيره است كه داره مي ره...
اين كولر كه ديشب هنوز قسط شو نداده پمپ آبش يا شايد هم موتورش سوخت.شيلنگش از گرما، پشت بوم تيكه تيكه شده بود. همين طور بدون آب كار كردن و... خلاص!
- كجايي بابا؟!
- يه دفه به خودت مياي كه مي خواستي از همكارت بپرسي امروز چه خبره، اين همه سروصدا وشيريني و خودشيريني.
- ا... خبرنداري؟امروز ما رو حسابي تحويل گرفتن. يه نيگا به سررسيدت بنداز ببين امروز چه روزيه . سريع ورق مي زني و ليست هاي روز گذشته و صفحه هاي پر از هزينه هاي زندگي رو ورق مي زني و مي  بيني كه پايين صفحه روز ۴ شهريور نوشته شده «روز كارمند».
- و من از پله ها بالا رفتم شيريني روز كارمند در دست، آسانسور هم خراب بود. يه سري كار نصفه كاره روي ميز بود و كنار ميز فيش حقوقي مرداد. حقوق پايه ۸۰۰۰۰، اضافه كاري و... كسورات و غيره.
دريافتي۱۵۰۰۰۰ تومان 
- آقاي... يه چايي بي  زحمت!
و فيش حقوق مرداد را لاي سررسيد گذاشتم تا ۴ شهريور فراموشم نشود!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1383ساعت 2:40  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

ديدار شوپلیشک با ملانصرالدين

ديروز پس از بارها تماس تلفنی برای مصاحبه با حضرت ملا - دام نثره و نظمه - ديداری جهت مصاحبه حاصل شد. متن کامل اين مصاحبت جهت درج در تاريخ عن قريب آورده خواهد شد.

فعلا برای آشناییت بیشتر با حضرت ایشان نشانی زیر را لینک فرموده و حظ وافر را برده و بر روانی قلمش درود بفرستید !gholami hajiabadi
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1383ساعت 20:40  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |