تبليغاتX
و یکی گفت ...

و یکی گفت ...

... و یکی گفت : راهی را برویم که حتما برسیم

وصیت لقمان حکیم به پسرش- نسخه 2010 - بخش نخست

پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محلشان کنی از گزندشان بی امانی. پس در احترام ،اندازه نگهدار


پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن- ضمنا چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند.

پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن

پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز

هان ای پسر! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت رد شوند

پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن

پسرم! خود را وابسته به هیچ دسته ای مدان. چه، پس فردا تقش درمی آید که آنی که تو می خواستی نیست و حالا خر بیارو معرکه بارکن

پسرم! اگر به ناچار به جریانی متمایل شدی، جایی برای نفس کشیدن خود و رقیبت بگذار. نه او را چنان به زمین بکوب و نه خود را چنان بالاببر. دیرزمانی نیست که جایتان عوض شود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 19:13  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

شوشتری - پاپ


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 15:53  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

پیامبر ، درخت و شهید


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 15:4  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

خیلی دور ، خیلی نزدیک


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 14:55  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

طرح

انتظار... انتظار...انتظار...

هر چه می گردم و منتظر می مانم

"خود"م را نمی یابم...

آقا تو را به خدا فعلا تشریف نیاورید

کلیدهای خانه ام را گم کرده ام



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 16:24  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

The Chant

I know you,

Your eyes are host to the shining sun of the green morning of garden

I know you , your words are the keys to fit our locks


I know you, the creator and partner of brightness


Your arms are the bridge to the sight of GOD


--------

by : Master Mohammad Reza Shafiei Kadkani

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 3:9  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

نطق شدیداللحن امروز نماینده اهواز در مجلس

سید شریف حسینی نماینده مردم اهواز در مجلس شورای اسلامی در نطق میان دستور امروز خود در صحن علنی مجلس با اشاره به بازگشت پیکر مطهر سردار رشید اسلام، شهید علی هاشمی از وعده های تحقق نیافته دولتمردان گذشته و حال انتقاد کرد. ...

...مردم خوزستان خسته از وعده‌های عملی نشده، اسیر شعارهای مسئولان شده‌اند و بهانه‌ای برای پر کردن اوقات پشت تریبون آنها، و نگاه ویژه به خوزستان یک شعار است.


...امروز مردم خوزستان هنوز به دنبال وعده رفاه دولت هاشمی، حل مشکل بیکاری و فقر دولت خاتمی و عدالت دولت احمدی‌نژاد هستند. آنها همچنان مجبورند نوسان شدید برق و خرید آب بشکه‌ای را تحمل کنند و بیکاری فرزندانشان را شاهد باشند.

... تراژدی غمباری است مظلومیت نقطه به نقطه خوزستان. محرومیت از همه سوی خوزستان جاری است؛ فرقی ندارد منطقه فالح در ایده، یا کوت شیخ در خرمشهر، منصوره در شادگان یا رفیع در دشت آزادگان، سرآسیاب در باغملک یا کوی علوی، حصیرآباد و کوت عبداله در اهواز.

...کاری کنیم که بماند، نه کاری کنیم که بمانیم

>>>متن کامل این سخنرانی‌ را در ادامهٔ مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 23:20  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

بغض

دا خوبی‌؟ خیلی‌ وخته که مخم ‌یانه گوم ، مثل بغض مونده می‌‌گلیم ، و هنی‌ بعد سی‌ سال نترسمه گوم:

دا دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 18:16  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

احتیاط

 

آهسته راه می‌‌روم، مبادا آب در دل مادرم تکان بخورد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 7:19  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

تشکر و اعتذار


بدینوسیله از مردم نوع دوست و عزیز پایتخت که طی دیروز و امروز با تحمل گرو غبار فراوان با هموطنان همیشه در صحنه خوزستان و ایلام و کرمانشاه همدردی نموده اند رسما تشکر می نماید. انشاءالله که در شادی های شما جبران بنماییم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 17:34  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

جلسه فوق العاده درباره وضعیت گرد و غبار تهران

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 17:31  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

قصه دختر شهر عاشقا - قسمت اول


خیلی یوغور بودن. گردنایی به این هوا ...! تبر می زدی شکسته نمی شد لامصب. کلی آدم رنگ و وارنگ که تازه وسط دعوا به هم رسیده بودن.

 

جوونای محل هم تو خونه جمع بودن.کارد می زدی خونشون نمی اومد.

 

با این سروصداها کسی شک نداشت که به زودی وارد خونه می شن، با دست های پُر. اونی که هیچی نداشت ، دست کم چاقو و قمه داشت.


تا یکیشون خواست صداشو بلندکنه ، دختر فریاد زد :
به مادرم قسم ! پاتون به داخل این خونه برسه ،روزگارتون سیاهه.

با یه جسارتی گفت که مو به تن آدم سیخ می شد. و چه قدر شبیه مادرش شده بود وقتی فریاد کشید.

اسم "مادر" دل همه رو تکون داد ، اما اون لات و لوت ها گوششون بدهکار دلشون نبود. خون جلو چشماشونو گرفته بود. چه بهونه ها که تراشیده بودن. اما تفنگ و کلنگ که نمی تونست ابزار خوبی برا خاطرخواهی باشه.

در که شکست وارد خونه شدن.

دری که هیچ وقت بسته نبود. خونه ای که هیچ صدایی ازش بلند نبود ، جز خنده ی مهموناش.
خنده بچه ها که از آب تنی رودخونه عین گنجشک آب کشیده زیر سایه هاش ولو می شدن.

خنده اونایی که شب ها روی تخت های چوبی ،چایی شون رو با لبخند همدیگه شیرین می کردن.

خنده یکی از اون اراذل بلند شد و داد زد : حمیرا !

خون خون جوونا رو می خورد. آبادی شهرشون از اون خونه و اون محله بود و چرخ آسیاب ها با صدای پای چشمه هاش می چرخید. نمی تونستن ببینن داره می افته دست یه آدم بی کله؟

 یکی از جوونا به دختر نگاهی کرد و گفت : یه قولی ؟

دختر هم پلکاش رو هم گذاشت.

جوون که دندون به هم می سابید گفت : فقط به مادرت بگو من رو هم تو پر شالش جابده.

چند لحظه بعد ، صدای کِل زدن های مادر ، قلب مردم شهر رو به تپش انداخت.

 

یکی دیگه از جوونا هم رفت و سینه سپر کرد که تا من زنده م نمی ذارم چشمتون ، خاک این خونه رو آلوده کنه.

و بعد ، فریادش تو کوچه پس کوچه های دل شهر و تو خونه های خالی محله پیچید.

اثری از سروصدای زندگی نمونده بود. فقط صدای پای اون اراذل بود که هر کدومشون پی چیزی می گشت. هرچی هم بود یا برا بُردن بود یا برا ازبین بردن.

راهی برا جوونا نمونده بود ، جز موندن. به شهر خبر رسیده بود اما نمی دونم چرا کسی نمی رسید.

آخرین فریاد یکی دیگه از اون جوونا که داشت سرعت رسیدن اونا به دختر رو کندتر می کرد دل آسمون رو تکون داد.

و فقط دختر بود که می تونست بقیه رو دلداری بده. عین یه شیرزن ، عین خواهر همزادش، عین مادرش.


این قصه ادامه دارد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 1:56  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

ساتیار امامی

سربند اون چند مصاحبه سال 83 برا صفحات ایرانشهر روزنامه همشهری که با سردبیری پژمان راهبر و مسوولیت دکتر کرمی منتشر می شد ، با ساتیار آشنا شدم. اسمش اون قدر غریبه بود که بلافاصله تو ذهن آدم می موند و البته می تونست شروع خوبی برا یه آشنایی باشه.

بعدها بهتر شناختمش البته از دور. با عکسای خبری ش تو خبرگزاری فارس ، و بعدتر عکس های فیلم "رسم عاشق کشی" خسرو معصومی که اولین عکاسی دیجیتال همزمان با فیلمبرداری تو سینمای ایران بود ( فکر کنم ).

و اون عکس های معروفش از کنسرت سال 85 استاد شجریان و کنسرت های دیگه

بعد تر ها کارهای دیگه ش رو هم می دیدم. حتی عکس های صنعتی و تبلیغاتی ش. و این اواخر هم شاهکاراش از عکاسی تئاتر . کلا ساتیار امامی عکاس فرهنگی و هنری است. یعنی نگاهش بیشتر فرهنگیه و بیشتر با اهالی فرهنگ وادب و هنر حشر و نشر داره.

حتی توی عکس های خبری سیاسی ش هم یک رگه هایی از نگاه های طنز و فرهنگی می شه پیدا کرد.

ساتیار ، اون جوری که من شناختم ، البته دورادور ، خیلی باهوش هم هست البته. به معنی واقعی کلمه.

براش بهترین ها رو آرزو می کنیم. راستی ساتیار بعنی چی؟

وب سایت شخصی ساتیار امامی :  http://satyar.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:20  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

علیرضا شیرازی بازداشت شد : فرق وبلاگ با ...؟

--------------------------------------

سلام ! سلام ! سلام !
عرض شود خذمت شما از امروز در خدمت شما هستيم با مطالب مفيد? واسه ويندوزکاراي حرفه اي و بروبچه هاي خودمون. تا حالا شده يه برنامه نصب کنيد و ويندوزتون به هم بريزه؟ اين جا روش هايي واس خاطر شما مي گيم تا شما بتونيد خيلي آبرومندانه ويندوزتون رو درست کنيد. اگه سيستمتون درست بالا نيومد چي کارش کنيد؟ بازم فورمت؟ بازم سريع بريد سراغ پارتيشن بندي ؟ نه بابا ! صبر کنيد روش هاي ديگه اي هم هه!.

سعي مي کنيم محض خاطر شوما مطالبي بگيم که هم به درد دنياتون بخوره هم به درد دنياتون بخوره! دستوراتي که در همه ويندوزهاي شما سال ها وجود داشته و خودتان خير نداشته ايد . حتي در اين ويندوز ۹۸ که خيليامون فکر مي کنيم زيادي الکيه! ولي همين ۹۸ آره همين ۹۸ الکي خودمون هم از اين دستورا زياد داره تا بتونيد تنظيمات سيستمتون رو حتي به يک ماه گذشته برگردونيد.
از ويندوز ۲۰۰۰ و ايکس پي و غيره هم نيز خواهيم گفت. ايضا

خلاصه اگه گذرتون افتاد و وختشو داشتين سري به اين کلبه ويندوزي حقيرونه بندازيد.
مخلصيم . زت زياد

http://winresource.persianblog.ir/1382/2/6

--------------------------------------------------------

عشق شوری در نهاد ما نهاد                   جان ما در بوته سودا نهاد
گفتگویی در زبان ما فکند                          جستجویی در درون ما نهاد
داستان دلبران آغاز کرد                            آرزویی در دل شیدا نهاد
قصه خوبان به نوعی باز گفت                    آتشی در پیر و در برنا نهاد
عقل مجنون در کف لیلا سپرد                   جان وامق بر لب عذرا نهاد
بهر آشوب دل سوداییان                           خال فتنه بر رخ زیبا نهاد
از پی برگ و نوای بلبان                             رنگ و بویی بر گل رعنا نهاد
فتنه ای انگیخت شوری در فکند                  در سرا و شهر ما چون پا نهاد

سلام به همه !
اولا خیلی خوشحال شدم از راه انداری این بلاگ فا با این طراحی زیبا یی که دارد.
دویما این وبلاگ قراره یه وبلاگ کامپیوتری باشه. کاری به این آغاز شاعرونه مون نداشته باشین.
هر مطلب جالبی که به دستم برسه در زمینه کامپیوتر و رفع مشکلات ویندوز و شبکه و حتی گرافیک کامپیوتر این تو می نویسم.

فعلا!
gholami

http://winresource.blogfa.com/83094.aspx

---------------------------------------------------------------

مطالب بالا اولین نوشته های من تو دنیای وبلاگ نویسی است. اولی مربوط به 7 اردی بهشت سال 1382 در پرشین بلاگ و دومی اولین نوشته من در بلاگفا. یعنی یه جورایی جزو قدیمیای بلاگفا هستیم.

با سروع کار با بلاگفا کم کم اسم مدیر با اخلاق ، با هوش ، حرفه ای و توانمند بلاگفا به گوشمون می رسید. که بعدها موتور جستجوی پارسیک رو هم راه انداخت.

بلاگفا در کنار پرشین بلاگ تونست جای خالی اطلاع رسانی سریع و درست رو توی رسانه های ما پر کنه. وبلاگ نویس ها تونستن حتی جای خالی خدمات صحیح و بی دردسر اینترنتی رو که بایست توسط سازمان های دولتی انجام بشه ، پر کنن.

توی قضیه استفاده از نام جعلی برای خلیج فارس در مجله نشنال جئوگرافی همه دیدیم که وبلاگ نویس های عزیز جلوتر از خیلی از مردم که وبلاگ نویس نبودن و حتی جلوتر از مسوولین و حتی جلوتر از وزارت خارجه فعال شدند و با ساخت اون بمب گوگلی ، علاوه بر اینکه نام همیشگی خلیج فارس رو تثبیت کردند، اسمشون رو در تاریخ اینترنت هم به ثبت رسوندن.

توی شادی ها و غم ها این وبلاگ ها و نویسندگانشون تونستن همپای مردم بیان. البته همه می دونیم که حساب اونایی که سواستفاده کردن جداست. و همه می دونیم مسوول یک سایت قرار نیست در آن واحد محتوای بیش از 100 هزار وبلاگ رو که هر لحظه ممکنه به روز بشه ، بررسی کنه!!

و امروز خبری همه ما رو شوکه کرد. همه ما که توی این سال ها دورادور با برخوردهای حرفه ای ، بی حاشیه و اخلاقی مدیر بلاگفا سروکار داشتیم:

علیرضا شیرازی بازداشت شد.

جان من اون کسی که این حکم رو داده بیارید ببینیم می تونه فقط یه جمله بگه وبلاگ یا اینترنت یعنی چی؟

جوون من اون قاضی رو بیارید ببینیم می دونه فرق وبلاگ با کلید موس چیه؟

نه. خیلی سخت شد ، فرقش با مانیتور چیه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 19:3  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

احساس - 2

خواب دیدم مجسمه می دزدند

اما هر چه خواستم بیدار شوم ، نشد


خیلی ذوق کرده بودم

احساس می کردم یک جورهایی

با شهریار و سعدی و استاد معین

به صورت سببی فامیل شده ام


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:45  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

احساس

گاهی وقت ها

احساس می کنم

مجسمه شده ام.

اما

به این دیوارها و موش ها و گوش ها

نمی شود اعتماد کرد

نه

من مجسمه نیستم

فقط

سرم "سنگینی" می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:38  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

خانه برلب

دارم هوای صحبت پیمانه بر لب
دارم دعای دولت میخانه بر لب

بر لب نیارم نامی از بیگانه و خویش
تا می رود نامی از آن جانانه بر لب

در عاشقی شمع وفادارم که دارم
آتش برای خاطر پروانه بر لب

گر تیغ او از تن جداسازد سرم را
دارم به زیر تیغ او شکرانه بر لب

تا بوسه ای از آن لب شیرین بگیرد
بگرفته جان بی قرارم خانه بر لب

پر می کشم روزی چنان آه سحرگاه
از من نمی ماند بجز افسانه بر لب


غلامعلی حداد عادل
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:28  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

مسافر

یکی مُرد.

بردنش جهنم. 

ولی

هی پشت سرش نگاه می کرد

ببینه هنوز هم

مادرش

پشت سرش آب می ریزه؟



+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:25  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

خدایا دست هر چه پونز است از سر نقشه های ما کوتاه بفرما

هیچ گاه از رفتن به یک شهر ، آن هم یک شهر ایرانی با مردمی دوست داشتنی - این قدر ناراحت نشده بودم. جوری که می خواستم هر چه زودتر اونجا رو ترک کنیم!

شرکت پخش فرآورده های نفتی هر سال بازدیدهای نوروزی داشت که در این بازدیدها تقریبا به تمام جایگاه های کشور جایگاه های خارج از شهر سرکشی می شد. بازدیدهایی با نام گلگشت نوروزی.

اما از نوروز پارسال به جای بازدید در ایام نوروز این بازدیدها کمی زودتر انجام شد، یعنی اسفندماه. تا اگر مشکلاتی در جایگاه های سوخت وجود دارد ، تا قبل از شروع تعطیلات و ورود مهمانان نوروزی به شهرها مرتفع شود. وضعیت عمومی جایگاه ها ، مخازن ، دفاتر موجودی ، پمپ ها ، تمیزی و کامل بودن نمازخانه ها ، حتی نظافت سرویس های بهداشتی ، لباس و کفش و سر و وضع کارگران جایگاه و خیلی چیزهای دیگه بازدید می شه تا هم به مسوول منطقه هم به مدیریت و مدیرعامل گزارش بشه.

اسفند سال 87 یعنی پیش از آغاز نوروز سال گذشته ، به اتفاق یکی از همکارانمون که از ستاد اومده بودن راهی جاده ها و شهرهای استان خوزستان شدیم و ...

به خرم شهر رسیدیم.

داشت گریه م می گرفت. بعضی جاها رو نگاه می کردی ، انگار همین دیروز جنگ تموم شده بود. ساختمان های نیمه کاره. خانه های خراب. دیوارهایی که به راحتی آثار خمپاره و بمبارون روش دیده می شد. خیابان ها درب و داغون. البته اون مسیری که به سمت پل معروف شهر بود قشنگ بود و تازه ساز. بعضی جاهای دیگه هم کار شده بود.

اما چی؟ هر جا رو نگاه می کردی اصلا قابل باور نبود که بیش از بیست سال از جنگ گذشته! هر چی هی حساب می کردم می دیدم نه ! درسته ، 67 از 87 کم بشه می شه بیست سال.

واقعا جای تاسف داشت/ داره. و فکر می کنم هیچ توجیهی نمی تونه جای این تاسف های پی در پی رو بگیره.

هر سال ، سوم خرداد پیروزی بزرگ ملت ایران رو جشن می گیریم و همه به این جمله حضرت امام تاکید می کنیم که :

"خرمشهر را خدا آزاد کرد"

اما

قرار نیست که دیگه خدا هم خرمشهر رو آباد کنه.


خوش به حال شهید بهروز مرادی که نیست ببینه اون شهر 36 میلیونی الان شده 72 میلیون ،

اما حتی یک لیوان آب نوشیدنی سالم تو این شهر نیست که از این جمعیت میلیونی پذیرایی کنه.


خدایا به ما نقشه هایی عطا فرما بی پونز ، که تمام نقاط آن برای مسوولین این ممکلت چون تمام مناطق پایتخت روشن باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:21  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

برج های بی خاصیت

اصل این شعر به عربی سروده شد یعنی با تفکر عربی. به همین خاطر در برگردان فارسی آن در موادی،  واژها ، بار معنایی را که در زبان اصلی دارند از دست داده اند.

 لینک به شعر اصلی به زبان عربی :

 بروج عقیم - ( قلنی! یا مولود جارتنا! )

***

بگو! چگونه سخن بگویم

 

با شیخ هایی که ارتششان زنان هستند

 

و افتخارشان درازی آلت هایشان.

 

 

لذتشان رقص شمشیر با کفار است

و بهترین مرگ را زیر سایه شمشیرها آرزو می کنند -1

و تمام تلاششان بخشیدن گنجینه های نفتی

به مهمانان و حاضرین مجالس رقاصی است

 

بالاترین اعمالشان نزد خداوند

بالابردن بلندتریم برج های عالم است

و بزرگترین نخل های سنگی و خاکی

در جزیره های مصنوعی

 

برج هایی بی خاصیت

که نه برای دفع  دِین ها قابل اطمینانند

و نه برای پرداخت بدهکاری ها مناسب

 

نخل های سنگی زمینی

که از دوردست های فضا قابل رویت است

و در نگاه ماه و ابر قابل مشاهده

اما
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:52  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

تکنیک رایانه

به تازگی خواهر زاده عزیزم - بهزاد - خدمات کامپیوتری خود را در شهرک افتتاح کرده با نام تکنیک رایانه.

از این به بعد هرگونه مشکل نرم افزاری کامپیوتری داشتید می تونید به تکنیک رایانه مراجعه کنید.


با این حساب شمار مراکز خدمات کامپیوتری شهرک به چهار مرکز می رسد. خدمات کامپیوتری تندیس رایانه ، خدمات فنی مهندسی قاسمی راد ، کافی نت سوشیانت ، و تکنیک رایانه. البته یه زمانی مرکز بازی های رایانه ای هم داشتیم که نمی دونم الان هست یا نه؟

یه چند تایی هم خدمات موبایل داریم البته.

اولین کامپیوتر خانگی در مرداد ماه سال 1375 وارد شهرک شد . یک سیستم 486 دی ایکس 4 با 4 مگابایت RAM , و 850 مگابایت ظرفیت هارد دیسک ، 512 کیلوبایت حافظه کارت گرافیک.

دومین کامپیوتر تقریبا به فاصله یک سال توسط علی سبزعلی پور خریداری شد. اولین نسل پنتیوم. با کارت های صدای opti 931 , چقدر هم حال کردیم وقتی برای اولین بار تونستیم صدامون رو دیجیتالی ضبط کنیم.

بعد از اون بود که سرعت ورود انواع کامپیوتر به شهرک بیشتر شد و با افتتاح مرکز خدمات کامپیوتری تندیس و تلاش های (!) سعید تندیس و حبیب پورظفر تقریبا همه خانواده کامپیوتر دار شدند. از حدود 7 سال پیش هم که اولین لپ تاپ ها خریداری شد ، تا کنون علاوه بر کامپیوترهای رومیزی لپ تاپ هم علاقمندان خودش را پیدا کرده و در بعضی خانه های شاید 2-3 نوع کامپیوتر و لپ تاپ می توانی پیدا کنی.

به هر حال شهرک شهید محمد منتظری دزفول که انگار خاکش مدیر خیز و دانش پرور است دارد به پیشرفت های تکنولوزیک خودش ادامه می دهد.

شاید این بحث بهانه ای شد برای معرفی بعضی از بچه های موفق شهرک. بحثی که ما توی ایران بلد نیستیم یا نمی خواهیم یا نمی توانیم درست انجامش بدهیم. اما انشاءالله فرصتی بود آن را در همین سایت عملی خواهیم کرد. نمونه هایی از فرزندان شهرک که در حال حاضر از مدیران ارشد استانی هستند و بچه هایی که در فضاهای علمی و آموزشی فعالیت دارند یا در بخش های صنعتی و یا فعالین بخش اینترنتی ، کامپیوتری و فناوری اطلاعات

شما هم اگر پیشنهادی داشتید ، استقبال می کنیم.

بی قضا
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:16  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

بروج عقیم


قلنی!

کیف اتکلم الشیوخ

الذین جیوشهم النساء

و فخرهم طول الجهاز


حظهم ترقص السیف مع الکفار
و یطمحون خیر الموت تحت ظلال السیوف

جهدهم السخاء خزائن النفط ألی ضیوفهم
و الحاضرین حفلتهم الراقصه

و أفضل اعمالهم عند الله
اقامة أطول بروج العالم

و أکبر نخیل المرح

فی الجزائر المشعوذة


بروج عقیم

لا موثوق لدفع الدیون

و لا مطلوب لأسقاط القروض


نخیل المرح الأرضی

مرئی من دائرات الفضاء

معین فی نظرة القمر و العماء

و لکن

لا موثوق لدفع الدیون

و لا مطلوب لأسقاط القروض


فی حین

هولاء الشیوخ الذکی

یستجدون الفخر و الفخامة
یستجدون العزة و الکرامة
من حاضرین حفلتهم الراقصه
و صارخون خزائنهم الناقصه



و هنا المرح
للتحصیل علاقات المفقودة

هولاء الشیوخ الشایک

یستمسکون بالکلمات الخرافیة!

و علامات السیاسیة!



قلنی! یا مولود جارتنا!

کیف اتکلم الشیوخ

الذین جیوشهم النساء

و فخرهم طول الجهاز

فی حین

الأشجار فی شوارعنا

أقدم من شیخوخة عمارتهم

و اللعبات فی بیوتنا

أقدم من لعبة امارتهم




----------
اسماعیل غلامی حاجی آبادی 30 Aprill 2010

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 20:47  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

الأمارات المتحده العربیه للولایات المتحده الأمریکیه

الأشجار فی شوارعنا

أقدم من شیخوخة امارتکم



+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 13:36  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

http://www.arabian-gulf.info

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 10:50  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

قدمت چنارهای خیابان "ولی عصر" بیش از کشورهای جنوب خلیج فارس است

سابقه کل کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس به اندازه قدمت میدان توپخانه تهران نیست. چنارهای خیابان ولیعصر با آن قامت برافراشته ، بیش ازکل کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس سن و سال دارند.


از این جماعتی که هنوز هویتشان سه رقمی نشده داعیه ارضی و تاریخی شنیدن، آنهم با ملت وکشوری که چند هزار برابر آنان هویت و تاریخ و گذشته دارد، از جمله نوادری است که تنها در این منطقه می توان سراغ گرفت.

تمام کشورهای جنوبی خلیج فارس یا زمانی جزو خاک ایران بوده اند یا امپراطوری عثمانی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 10:40  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

ما ایرانی ها!

باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین

باید به سینه رفت زاینجا تا فلسطین

... جانان من اندوه لبنان کشت ما را

بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را

***

کلا ما ایرانی ها را هیچ کس نمی تونه بشناسه، حتی خودمون

در سایت یوتیوب که به خاطر سیاست های غلط، عین خیلی از سایتای دیگه فعلا تو ایران ف ی ل ت ر شده ، یک کلیپی منتشر شده با عنوان "برادر گام برادر - همپای جلودار" . البته انتشار این کلیپ به شهریور 88 بر می گرده . من ندیده بودم تا امروز که یکی از دوستان عزیز در فیس بوک منتشر کرد.

خیلی تعجب کردم. وقتی می دیدم سرودی که سرتاسرش بوی انقلاب و امام و فلسطین و جهاد و لبنان می ده به این شکل روی تصاویری مربوط به حوادث بعد از انتخابات مونتاژ شده.

جالبه. این شعر پر است از اون چیزایی که تهیه کنندگان این کلیپ باهاش مخالفت می کنن.

از شاعر گرفته تا خواننده تا گوینده همه کسایی هستند که مواضعشون کاملا مشخص بوده توی این سال ها.

حمید ممتحنی معروف به "استاد حمید سبزواری" شاعر این سرود حماسی و تکرار نشدنی است. شعر بلندی با بیش از 50 بیت که بخش هایی از اون تو این سرود خونده شده ، با دکلمه فرج الله سلحشور ( کارگردان یوسف پیامبر  ) و آواز سید حسام الدین سراج عزیز ( که آن روز تنها 22 سال داست ) در آواز اصفهان و با ریتمی بسیار حماسی و شورانگیز

این سرود در آلبوم شماره یک نینوا از محصولات حوزه هنری در سال های آغازین انقلاب منتشر شد. شعر آن را استاد سبزواری در سال 1359 سروده بود که در همان سال هم اجرا و ضبط شده بود.

قبلا هم در جایی به این آلبوم اشاره کرده بودم. در این آلبوم همچنین فرج الله سلحشور مثنوی معروف استاد علی معلم دامغانی در مورد عاشورا را دکلمه کرده است : روزی که در جام شفق مل کرد خورشید / بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

- شهر شهر خون است / کوچه خون است / لاله خون است

- گلبرگ سرخ لاله ها در کوچه های شهر ما بوی شهادت می دهد

لینک آلبوم در سایت سام الدین سراج : http://www.hesamseraj.com/Albums/Album_17.asp

این ها سرودهایی بود که تا سال ها سرمشق گروه های سرود مدارس و مساجد بود و همچنان یاداور روزهای سخت جنگ تحمیلی است.

اما همپای جلودار. آن قدر تلویزیون این سرود را پخش کرده بود که دیگه از دهن افتاده بود. ولی سال بود که خیلی ها آن را نشنیده بودن و یک آدم خلاق(!) اومد و اون رو چسبوند به راهپیمایی های بعد از انتخابات.

اما در این کلیپ خبری از بیت های اصلی این شعر نیست: جانان من اندوه لبنان کشت ما را / بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را / جانان من برخیز بر جولان برانیم / زآنجا ز جولان تا خط لبنان برانیم / و ... ای یاوران باید ولی را یاوری کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:17  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

حکایت آن کاست سفید استخوانی


تابستان 65 یا 66 بود. گاهی وقت ها با پدرم به مزرعه می رفتم. با جزئیات دقیق یادم هست روزی که با یک وانت مزدای 1000 سبز رنگ من و بابام و داداشم رفتیم دنبال پسر عموم محمدحسین که با هم بریم مزرعه . بادمجان و گوجه فرنگی کاشته بودیم در زمین هایی نزدیک بیشه حمید آباد ، تقریبا 6 کیلومتری شوش دانیال

اساسا من در ماشین بودن بدون حضور موسیقی برایم خیلی سخت است. اگر هم نباشد خودم می خوانم یا یه جوری جای آن را پر می کنم. اون موقع ها دقیقا یادم هست قیمت یک کاست 60 تومن بود و البته تا مدت ها همین 60 تومن باقی ماند و بعدش شد 100 و 120 ، یک باره سال 73 شد 300 و 350. به این نشان که دو آلبوم "شمس الضحی" و "ای عاشقان"حسام الدین سراج را سال 73 از مشهد جمعا به قیمت 700 تومان خریدم.

شاید این علاقه ارثی باشد. چون پدر ( دام ظله العالی ) هم علاقه بسیار زیادی به موسیقی دارند به ویژه موسیقی محلی. هنوز هم گاهی وقت ها هم که فرصتی دست می دهدمن نی می زنم و ایشان می خوانند. یک بار هم به صورت کمی جدی تر چند دقیقه ای ضبط کردیم که البته کاستش یا حسین شد و معلوم نیست پیش کی موند. از علاقه ایشون همین بس که شبی یک ترانه شیرازی از تلویزیون پخش شد و فردای آن روز آنقدر گشتند و بدون دونستن نام خواننده یا اهنگساز تونستن پیداش کنند. آلبومی بود با آهنگسازی و تکنوازی استاد محمدعلی میرکیانی.

اما اون روز صدایی از "پخش" ماشین مزدا 1000 سبز رنگ ما به گوش می رسید که هنوز هم در گوشم زنگ می زند. بعد از آن بارها و بارها آن را شنیدم. گوش دادم و لذت بردم. جالب است که بارها و بارها به شکل های مختلف این آلبوم را خریداری کردم و هربار پیش کسی ماند. اولین سی دی موسیقی که بعد از خرید "سی دی درایو" برای کامپیوتر 486 دی ایکس 4 خودم ، در سال 75 گوش دادم هم همین آلبوم بود. کاست این آلبوم که آن روز گوش می دادیم از آن کاست های استخوانی سفید رنگ بود که نسبت به کاست های معمولی اون وسطش باریک تر بود . یعنی وقتی می خواستی ببینی چقدر از نوار جلو رفته و چقدر دارد خیلی باید دقت می کردی یا باید کاست را جلوی نور قرار می دادی

کلا از این نوع کاست های استخوانی سفید رنگ ، دو تا داشتیم ، یکی که همین موضوع داستان ماست و اون یکی هم که آهنگران بود و بعد ها ( سال 68 ) مراسم تشییع جضرت امام را به صورت صوتی از همان برنامه زنده تلویزیون ضبط کردیم

اون کاست سفید رنگ استخوانی توی ضبط ماشین بود و ما به راه افتاده بودیم. از خانه تا صحرا ( مزرعه ) خوب چند کیلومتری فاصله بود و فرصت خوبی بود برای گوش دادن...

... و صدایی به گوش می رسید که می گفت "مو به دیر و تو به دیر کُه وسته میونه / مر خدا طاقت بده دل هر دومونه" ( برگردان فارسی : من در اینجا و تو در آنجا از هم دور افتاده ایم و کوه بین ما افتاده است . مگر خدا به دل هر دوی ما طاقت بدهد )صدایی بسیار دلنشین که هر قدر گوش می دادی و هر قدر هم گوش بدهی سیر نمی شوی

و آن صدا می گفت :" مم حسینه مکشین " ( محمد حسین را نکشید. گریزی به یک واقعه تاریخی در ایل بختیاری که هنوز واقعیت ماجرا را نمی دانم ) و نکته جالب که چون پسر عموم اسمش محمد حسین بود به این جا که می رسید همه می خندیدیم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 18:35  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

مال کنونِ عطا جنگوک!

مال کنون یعنی کوچ. یعنی زمانی که باید هرچه داری جمع کنی و به راه بیفتی. مال کنون حکایت همیشگی همه ماست.




استاد عطاءالله جنگوک "هم" درگذشتند.
چقدر ناراحت کننده!

عطاءالله جنگوک بر اساس نوشته حبیب اله نصیری فر در کتاب مردان موسیقی ایران ، متولد لار بودند. کارهای واقعا بی نظیری از ایشون شاهد بوده ایم . مخصوصا دهه شصت . و این سال ها هم که بیشتر به آموزش می پرداختند.


"مال کنون" که با حال و هوای موسیقی بختیاری و با صدای جاودان آبهمن علاءالدین ( مسعود بختیاری ) اجرا و منتشر شد ، بعد از گذشت 24 سال هنوز هم جزو آثار پرطرفدار موسیقایی است و بی شک همچنان پرفروش ترین آلبوم موسیقی بختیاری است. کاری که سه سال تهیه آن طول کشید . از سال 62 تا 65. و در آن نوازندگانی حضور یافتند که هر کدام از اساتید موسیقی ایرانی هستند و بدین گونه "زنده یاد" عطاءالله جنگوک توانست موسیقی محلی را با قدرت تمام به جامعه ایرانی بشناساند. نوازندگی های بسیار زیبای او در آلبوم های "مال کنون" ، "هی جار " همواره ماندگار خواهد ماند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 10:52  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

... و من سی ساله شدم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 22:11  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  | 

انگولک به جراید . شماره دو

اتیتر : برای بال زدن آسمان ملاکی نیست.

 منبع : وبلاگ غزلکده 2

نوشته : برادر عزیز و شاعر مرتضی آل کثیر

لینک : http://alekasir.blogfa.com

تاریخ انتشار : 15/1/1389

----------------------

اگر نیامدی ای بیقرار باکی نیست

شب از نیامدن آفتاب شاکی نیست!

کسی که از دل تاریکی ام خبر  می بُرد

نگفت با نفسم جز غم اصطکاکی نیست

جلوی غیرت پیچک به بر نگیر مرا

تو هرزه گردی و آغوشم اشتراکی نیست

به سر نبرده ایم تا مرا ورق بزنی

به نخل طبعی ِ من دست ِ سینه چاکی نیست

چقدر سبزی و پاییز می کنی بر تن

مگر (هلاکوی) طبع تو را هلاکی نیست؟

اگر تو  مستی مرگی خماری ام تا کی؟

مگر بجز تو در این شوره زار ،تاکی نیست؟

عطش تمامی دار و ندار پرواز است

برای بال زدن آسمان ملاکی نیست


-----------

یادداشت من:

اگر برای دیدن ما رنجه می کنی قدمی
ببخش در دل این غم سرا "فلاسکی" نیست

...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 1:26  توسط اسماعيل غلامي حاجی آبادی  |